کد خبر: ۴۱۱۵۰۱
تاریخ انتشار: ۱۷ مهر ۱۳۹۶ - ۰۰:۲۰
خاطره
ساعت 3 شب ، صدای پایی مرا از خواب بیدار کرد. صدای پای شخصی که آهسته و پاورچین ، پاورچین قدم بر می داشت . یک لحظه ترسیدم...

نوید شاهد ایلام
 
خاطره ی از شهید محمد کریمی نژاد
 
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

تازه به گردان ما منتقل شده بود . با هم همسنگر شده بودیم .  اندام متوسطی داشت . با موهای کم پشت ، صورتی استخوانی  و ریش انبوه ، پیشانی اش از کثرت عبادت ، پینه بسته بود. در مجموع صورتش جذاب و نورانی بود و همیشه تبسمی ملیح بر جذابیتش می افزود.
اسمش محمد بود .اوایل خیلی کم حرف بود ، اما کم کم با هم دوست شدیم . گاهگاهی برایمان از زندگیش می گفت ، از رنج ها و دربدری ها ، از تجربه های شغلی کارگری و چوپانی و ... حالا هم کارمند ساده جهاد سازندگی بود که داوطلبانه به جبهه آمده بود.
مقید بود نمازش را سروقت بخواند. نافله و تعقیباتش هیچ وقت ترک نمی شد . حتی یک بار هم که در کمین دستش زخمی شده بود و تب شدیدی داشت ، باز نماز شب را تمام و کمال خواند. کردار و رفتار نیکویش روی همه بچه های گردان تأثیر کذاشته بود . همه به او احترام می گذاشتند به همسنگریش افتخار می کردیم . یک کتابچه دیوان حافظ هم داشت . از بس دست به دست گشته بود ، ورق ورق شده بود. برای همه فال می گرفت این عادتش بود که صبح ها دیوان حافظ را نگاهی اندازد.
اوایل اسفند ماه 66 ، هوای شاخ شمیران ، خیلی سرد شده بود . سوز سرما تا مغز استخوان نفوذ می کرد. ساعت 3 شب ، صدای پایی مرا از خواب بیدار کرد. صدای پای شخصی که آهسته و پاورچین ، پاورچین قدم بر می داشت . یک لحظه ترسیدم . با خودم گفتم : نکند عذاقی ها تا نزدیکی سنگر آمده باشند، چشمهایم را مالیدم و با احتیاط اسلحه را برداشتم . دیدم وارد سنگر شد. از ترس به نفس نفس افتادم . اسلحه نداشت . زیر نور کمرنگ مهتاب ، یک لحظه شناختمش ، محمد بود.
سریع خودم را به خواب زدم ، دیدم آستین های پیراهنش را پایین کشید و به نماز ایستاد. از خودم خجالت کشیدم . سرم را یواشکی زیر پتو کردم و آهسته شروع کردم به گریستن ، بعدها فهمیدم که این کار هر شب محمد بوده و چون آب تانکر در آن سرما یخ بسته بود ، در تانکر را باز می کرد و کلاه آهنی اش را مانند دلو ، داخل تانکر می کرد ، و یخ ها را می شککست ، آب می کشید و وضو می گرفت.
چند وقت بود که دلش برای بچه هایش تنگ شده بود. این را از نگاه های طولانی محمد به عکس کوچکی که درون کیف چرمیش داشت ، فهمیدم .
یک روز صبح که به دیوان حافظ تفال زد ، خندید و با خوشحالی زاید الوصفی رو به ما کرد و گفت : « بچه ها ، می دونین چی اومد؟ انگشت سبابه را روی یک سط از کتاب گذاشت و همانطور کتاب را به ما نشان داد سر صفحه آمده بود :
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب ، آب حیاتم دادند
ما که چیزی نفهمیدیم . به سادگی از کنار مسأله گذشتیم . یکی دو روزی می شد که عراقی ها فرصت استراحت را از ما گرفته بودند. قرار بود نیروهای کمکی امروز و فردا برسند.
اگر نیروهای کمکی می رسیدند ، حتماً عملیات در پیش بود و محمد برای آن لحظه ، ثنیه شماری می کرد.تازه خوابیده بودم که با صدای مهیب خمپاره از جا پریدیم . خمپاره به نزدیک سنگر اصابت کرده بود. خاک ناشی از موج انفجار و ترکش های خمپاره روی پتوهایمان ریخته بود ، دیدم محمد نیست ، گفتم : بچه ها محمد! همه دستپاچه رفتیم بیرون . محمد کنار تانکر افتاده بود. یک دستش تا آرنج خیس و دست دیگرش زده بود طرف چپ سینه اش.
چند جای تانکر سوراخ شده بود و آب از آن بیرون می زد . ما که رسیدیم ، محمد با همان تبسم همیشگی اش ، زیر لب زمزمه می کرد : « واشهد ان محمداً رسول الله»
گردان یکپارچه در سوگ غریبی فرو رفته بود . هر کس را می دیدی ، انگارربرادرش را از دست داده بود. سعید ، خوشنویس تبلیغات ، در حالیکه آرام آرام اشک می ریخت با رنگ قرمز روی تانکر سوراخ سوراخ شده با خطی شکسته نوشت :
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب ، آب حیاتم دادند


مروری بر زندگینامه شهید محمد کریمی نژاد فرزند سید احمد در سال 1338 در بخش ملکشاهی از توابع شهرستان مرزی مهران دیده به جهان گشود و تحصیلات خود را تا کلاس اول دبیرستان پی گرفت . تا اینکه همزمان با آغاز جنگ تحمیلی و تجاوز نیروهای مزدور رژیم بعث عراق به خاک ایران اسلامی به عنوان بسیجی به لشکر 11 امیرالمومنین (ع) پیوست و راهی جبهه های حق شد و سرانجام در بیست و سوم اسفندماه 1366 در منطقه شاخ شمیران بر اثر اصابت تیر مستقیم دشمن به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر مقدسش در گنبد پیرمحمد به خاک سپرده شد . از وی دو فرزند به یادگار مانده است . روحشان شاد و یادشان گرامی باد.
 
 
منبع : کتاب روایت عشق ، خاطرات مرتبط با شهای استان ایلام به کوشش علی روشنی زاده
مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
پربحث ترین عناوین