خاطره هایی از زبان همرزمان شهیدجاویدالاثر حمزه چناری
حمزه چناری در آن زمان مسئول محور گردان های شهید بهشتی و مالک اشتر بود. نیروهای گردان ما، در منطقه ی چغاعسکر و سَرخِر و ارتفاعات آن منطقه مستقر بودند...

نوید شاهد ایلام
 
گوشه هایی از خصوصیات اخلاقی و رفتاری سردار غریب جبهه ها
عبدالحمید آلی آبادی، همرزم شهید حمزه چناری، در توصیف بعضی از ویژگی های شهید چناری چنین می گوید: «حمزه در واحد تبلیغات خدمت می کرد. پس از آن که به واحد اطلاعات عملیات منتقل شد، با او آشنا شدم و در چند مأموریت شناسایی، همراه او بودم. در بعضی از مأموریت ها حدود ده کیلومتر به عمق خاک دشمن نفوذ می کردیم. میدان های مین را پشت سر می گذاشتیم و از موانع ایذایی دشمن عبور می کردیم تا مأموریتمان را انجام دهیم. هیچگاه از او نشنیدم که بگوید خسته شدم. جوانی خوش برخورد، مهربان، خوش صحبت و خنده رو بود؛ عشق به کار در وجودش موج می زد؛ روحیه اش خستگی را از تن بیرون می کرد؛ در کارها خلاقیت از خود بروز می داد؛ در لحظات دشوار، با خونسردی تصمیم می گرفت؛ کاری که به او محول می شد، بلافاصله پیگیری می کرد. از لحاظ پوشش، خیلی خوش لباس بود؛ شب ها شلوارش را زیر پتویی که رویش می خوابید، پهن می کرد تا شلوارش همیشه اُتو کشیده باشد؛ به بهداشت فردی اهمیت می داد و در رعایت نظافت دقت داشت

سرهنگ پاسدار کرم نوروزی، همرزم شهید حمزه چناری، درباره این شهید چنین می گوید: «آشنایی من با حمزه چناری به سال ۱۳۶۲ برمی گردد و آن زمانی بود که من در پادگان شهدای کرمانشاه به اتفاق جعفر چناری و تعداد دیگری از جوانان استان ایلام مشغول گذراندن دوره آموزش نظامی بودیم. حمزه که قبل از ما دوره ی نظامی را گذرانده بود، دو،سه بار به دیدن ما آمد. هر بار هم مقدار زیادی مواد خوراکی خشکبار برایمان می آورد. چون فرماندهان پادگان، می خواستند رزمندگان در برابر شرایط سخت جبهه آمادگی داشته باشند، از این رو، مقدار غذایی که به ما می دادند از حد معمول کمتر بود. علاوه بر مسأله تغذیه، شبانه تا قبل از اذان صبح، چند بار «بیدارباش» می دادند و به این بیدار باش ها خشم شبانه می گفتند.
پس از پایان دوره ی آموزش نظامی، ما را بین رسته های مختلف تقسیم کردند. من به گردان ابوذر معرفی شدم. حمزه چناری در آن زمان مسئول محور گردان های شهید بهشتی و مالک اشتر بود. نیروهای گردان ما، در منطقه ی چغاعسکر و سَرخِر و ارتفاعات آن منطقه مستقر بودند. حمزه مرتب از خط بازدید می کرد. هنگام عملیات رزم، حمزه اجازه نمی داد، کسی جلوتر از او حرکت کند. خودش میدان مین را بررسی می کرد و وقتی از لحاظ امنیت، اطمینان پیدا می کرد به نیروهای تحت امرش اجازه عبور می داد. خلاصه آن که حمزه انسانی شجاع بود و شجاعتش غیرقابل توصیف است. بسیار خطرپذیر بود. از لحاظ اخلاقی رفتاری شبیه به رفتار برادرش، شهید جعفر داشت.

شهادت: ۱۹تیرماه۱۳۶۴، منطقه ی عملیاتی چنگوله مهران

عبدالحمید آلی آبادی درباره نحوه ی شهادت شهید حمزه چناری چنین می گوید: «حمزه چناری پس از انتقال به واحد اطلاعات  عملیات، مدتی را در آن جا گذراند. سپس به واحد طرح عملیات لشکر۱۱ امیرالمؤمنین(ع) منتقل شد. یک شب تعدادی از نیروهای طرح عملیات به اتفاق حمزه چناری و عبدالسلام میرزایی برای شناسایی به منطقه ای واقع در چنگوله، روبه روی پاسگاه سیاه عراق، که در زبان محلی به سَرخِر معروف است، می روند. هنگامی که از محلی به نام رودخانه خشک عبور می کنند، نیروهای دشمن متوجه آنان می شوند و با یک حرکت گاز انبری آن ها را به محاصره درمی آورند. نیروهای اطلاعات عملیات، وقتی از این موضوع مطلع شدند، برای نجات آنان دست به کار شدند. لذا من و تعدادی از نیروهای اطلاعات  عملیات مأموریت داشتیم تا اگر در جایی پنهان شده اند، آن ها را پیدا کنیم و به سمت خطوط دفاعی خودی هدایت کنیم. بنابراین از مسیری بنام خِرمیدان به طرف سَرخِر راه افتادیم. چنانچه از مسیر رودخانه خشک می رفتیم، در معرض دید دشمن قرار می گرفتیم. لذا مجبور شدیم، مسیری طولانی تر را طی کنیم تا به منطقه سرخِر برسیم. به هر حال، پس از طی مسیری طولانی، به خطوط دفاعی دشمن رسیدیم و به شش صد تا هفتصد متری سنگرهای آنها نزدیک شدیم. وقتی متوجه ما شدند، ما را زیر آتش گلوله قرار دادند. چون آتش دشمن سنگین بود، نمی توانستیم به آن ها نزدیک تر شویم. لذا برگشتیم و به بررسی شیارهای منطقه که با آن ها آشنا بودیم  پرداختیم. جستجوها تا ساعت ۲ بعد از ظهر ادامه داشت. غلام ملاحی که همراه ما بود، گفت: "جستجو را ادامه می دهیم.” هوا خیلی گرم بود؛ اگر اشتباه نکنم خردادماه بود. تشنگی، داشت ما را از پا درمی آورد. و آزار دهنده تر از همه، نگرانی از در محاصره افتادن همرزمانمان بود. ملاحی به من گفت: "حمید! به محل تدارکات برگرد و مقداری آب و آذوقه برای همراهان بیاور!” به تنهایی برگشتم و به سمت محل تدارکات که در”بونه” بود راه افتادم. وقتی به محل استقرار خودروهایی  که منتظر ما بودند رسیدم. سید ماشاءالله رحیمی و تعدادی از نیروهایش را دیدیم که برای کمک آمده بودند. مقداری آب به من دادند و تشنگی ام برطرف شد، سید ماشاءالله از من توضیح خواست. قضیه را برایش توضیح دادم و مسیر را با اشاره ی دست به آنان نشان دادم تا به کمک نیروها بروند. سپس از آن ها جدا شدم و به طرف محل تدارکات راه افتادم. پس از آن که به محل تدارکات رسیدم، دو ظرف بیست لیتری آب و یک کلمن یخ و مقداری جیره خشکه برداشتم. یکی از همرزمان به نام مجتبی محمدزاده نیز مرا همراهی کرد. هر دو سوار خودرو شدیم و به طرف محل قرار راه افتادیم. چون مقر توپخانه ۱۰۵ و کاتیوشای خودی در مسیر ما قرار داشت، از آن ها خواستیم، روی دشمن اجرای آتش کنند تا نیروهای خودی بتوانند در پناه آتش آن ها جستجو را ادامه دهند. به هر تقدیر، به وعده گاه رسیدیم. بعد از آن که دوستان مقداری آب و خوراک خوردند، جستجو را تا شب ادامه دادیم؛ اما چون نتیجه ای حاصل نشد، به پایگاه برگشتیم و این کار را به مدت یک هفته تا ده روز دنبال کردیم.

سرانجام پس از یک ماه، فرماندهان تصمیم گرفتند که به یکی از تپه های محل استقرار دشمن حمله شود. شاید با گرفتن اسیر از آن ها، خبری از حمزه چناری و عبدالسلام میرزایی به دست آید. پس از یک سلسله شناسایی ها، تپه ای را که اگر اشتباه نکنم، هجده نفر از نیروهای دشمن روی آن مستقر بود، برای حمله انتخاب کردیم و توانستیم در یک عملیات غافلگیرانه دو نفر از نیروهای دشمن را که مجروح شده بودند به اسارت درآوریم. پس از مداوای اسرای مجروح، از آنها بازجویی کردیم و با دادن نشانی هایی از حمزه و عبدالسلام، از آن ها خواستیم تا اطلاعاتی در اختیارمان بگذارند. یکی از آن دو نفر گفت: "چنین اشخاصی را دیده ایم.” اسیر دیگرکه دست و پایش مجروح بود گفت: "بیش از این چیزی درباره ی آن ها نمی دانیم؛ زیرا، فرماندهان به ما اجازه نمی دادند، به آن ها نزدیک شویم و بعد از بازجویی، آن ها را به استخبارات تحویل دادند.” به هر حال، از اسارت حمزه چناری و همرزمش عبدالسلام میرزایی، نتوانستیم خبری به دست آوریم.

مروری بر زندگینامه شهيد حمزه چناري
شهید حمزه چناری فرزند محسن در سال 1345 در بغداد و در خانواده اي شيعه و محب اهل بيت به دنيا آمد. پس از مراجعت به ايران به تحصيل ادامه داد. در دوران سوم راهنمايي به عضويت يگان سپاه در آمد و از اين طريق مانند پدر و ديگر برادرانش عازم جبهه شد .
وي در جبهه هاي مختلف غرب (كردستان ، مهران و ...) به مبارزه عليه باطل پرداخت و يادگارهايي را از جنگ برداشت اما دست از مبارزه برنداشت تا اينكه در 19 تیرماه 1364 و در سن 19 سالگي در منطقه جنگی چنگوله مهران جهت گشت به منطقه رفته و  مفقودالاثر گردیدند. بعضی شواهد حکایت از اسارت نامبرده در دست رژیم بعث عراق موجود است. لازم به ذکر است یک برادر ایشان به نام جعفر چناری در 24 شهریور 1364 به عنوان فرمانده گردان در چنگوله به شهادت رسیده است.
 
منبع : اداره هنری، اسناد و انتشارات - معاونت فرهنگی و آموزشی - بنیاد شهید و امور ایثارگران استان ایلام
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده