خاطره ای از شهید صادق صیدکرمی-راوی همرزم شهید
حدوداً یک شبانه روز در راه بودیم. خبری از غذا نبود با مشکل، مقداری غذا تهیه کردیم. هم خسته و هم گرسنه بودیم. غذا هم خیلی کم بود. صادق غذای سهم خود را تقسیم کرد و به دیگر رزمندگان داد.گفتم: چرا غذا نمی خوری؟ گفت: من نمی خورم، غذا کم است، بگذار دیگر رزمندگان سهم مرا بخورند...
نوید شاهد ایلام

در آرزوی نبردی تن به تن
خاطره ای از شهید صادق صیدکرمی
همیشه آرزوی یک درگیری تن به تن با دشمن بعثی داشت. از قلویزان آزاد شدیم و جهت آماده شدن برای عملیات والفجر10 به عقبه لشکر آمدیم. مدت 2 روز مرخصی خواست کما فی سابق سری به دانش آموزان قبلی خود بزند. خداحافظی کند و برگردد. صادق مدت دو سال معلم بود. در بعضی روستاها، تعدادی دانش آموز داشت. هر ماه می رفت به دانش آموزان قبلی خودش سر می زد و بر می گشت.از وضع آنها با خبر می شد. وقتی سوال کردیم، سر زدن شما تأثیری دارد؟ گفت: بیم این را دارم که معلم بی تعهدی بیاید و آنها را منحرف کند. ایشان رفت و مجدداً برگشت.
می خواستم با او شوخی کنم.گفتم : صادق ، شما در عقب بمانید و یکسری کارها را پیگیری نمایید. گفت: می خواهید مرا محروم کنید، تا بحال انتظار چنین روزی کشیده ام، با خوشحالی آماده شد. کلاه نمدی را سر گذاشت. اسلحۀ همیشگی خود را تحویل گرفته و سه تا خشاب با باند به هم بست و بدست گرفت. آماده حرکت شدیم. از ایلام بطرف سرپل ذهاب حرکت کردیم. از سرپل تا اردوگاه راه زیادی بود. جاده مسدود شده بود. پیاده به اردوگاه «شیخ مله» رفتیم. حدوداً یک شبانه روز در راه بودیم. خبری از غذا نبود با مشکل، مقداری غذا تهیه کردیم. هم خسته و هم گرسنه بودیم. غذا هم خیلی کم بود. صادق غذای سهم خود را تقسیم کرد و به دیگر رزمندگان داد.گفتم: چرا غذا نمی خوری؟ گفت: من نمی خورم، غذا کم است، بگذار دیگر رزمندگان سهم مرا بخورند. به اردوگاه رسیدیم غروب شب وداع فرا رسید.

در آرزوی نبردی تن به تن


صادق با یک حلبی ، آب گرم کرد. گفتم صادق، غسل شهادت می کنی؟ جواب داد: بله برادر، نزدیک است به آرزوی همیشگی خود برسم هر چند معاون دوم گردان بود، از من تقاضا کرد تا آخر عملیات از معاونت آزاد باشد. با اصرار ، موافقت کردم. از من خداحافظی کرد و در بین ستونها خود را جا داد. دنبال یار دیرینه و همیشگی خود(شهید محسن قاسمی)، که خیلی با هم انس گرفته بودند، می گشت.همدیگر را بغل کردند. چون محسن هم معاون گروهان بود، با تقاضای صادق، از معاونت گروهان، آزاد و مانند دو یار جلوی ستون خط شکن قرار گرفتند.شجاعانه به کمین های دشمن یورش می بردند. سه کمین را که در در سر راه بود، از بین بردند. نبرد شروع شد. با روشن شدن منورها، دیدم صادق و محسن و چند عراقی را دنبال کرده اند و آنها را به داخل پایگاه بردند.جنگ تن به تن با عراقیها شروع شد.که در این نبرد نابرابر، صادق بی سر شهید شده و محسن هم در کنار او ، به درجۀ رفیع شهادت نائل آمده بود.

در آرزوی نبردی تن به تن

نگاهی کوتاه به زندگینامه شهید صادق صید کرمی
شهید صادق  صید کرمی فرزند یار کرم در سال 1343 در دهستان زنگوان بخش شیروان چرداول متولد شد بعد از گذراندن دوران ابتدایی به در زادگاهش برای ادامه تحصیل همراه خانواده به شهر ایلام آمد.تا مقطع کاردانی در رشته تاریخ تحصیل کرد، و به عنوان معلمی دلسوز وتوانا مشغول شغل مقدس معلمی گردید.
ایشان ر خانوادهای مذهبی تربیت یافته بود و در زمان دبیرستان با پخش اعلامیه و نوشتن شعار در راه پیروزی اسلام تلاش فراوانی نمود ،وی فردی معتقد وپرهیزگار بود وبه پیروزی حتمی انقلاب اسلامی عقیده داشت وپس از پیروزی انقلب اسلامی در محرومترین مناطق و روستاهای دور افتاده به انجام تعلیم وتربیت دانش آموزان پرداخت ومعلمی دلسوز توانمند برای دانش آموزان بود.
ایشان در تعطیلات تابستان چون می دید که نیاز به دفاع وجنگ است به عنوان یک معلم بسیجی راهی جبهه حق علیه باطل گردید وپس از چند بار اعزام به جبهه،آخرین بار در دهم اسفند سال شصت وشش راهی منطقه شاخ شمیران کردستان گردید وپس از چند روز نبرد ونشان دادن رشادت ودلاوری زیادی از خود دربیست و سوم اسفندماه 1366به آرزوی دیرینه ی خود رسید
ودعوت حق را لبیک گفت وبه فیض عظمای شهادت نایل آمد.
روحشان شاد


منبع : اداره هنری، اسناد و انتشارات- معاونت فرهنگی آموزشی - بنیاد شهید و امور ایثارگران استان ایلام
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده