خاطره ای از آزاده سرافراز عبدالرضا آذرنگ از آزادگان استان ایلام
ناگهان یکی از افسران ارتش عراقی وارد شد. او پس بچه ای را با خود به همراه آورده بود. آن پسر بچه شاید بیشتر از 2 سال سن نداشت، نوپا بود و در پوشش یکدست لباس قشنگ با حالتی کودکانه آهسته دنبال پدرش راه می رفت...
نوید شاهد ایلام

بهانه ای برای عشق ورزیدن
سال هشتم اسارتم بود. اسرایی که متاهل بودند به شدت تخریب عاطفی شده بودند. احساس پدر بودن، گاهی دلهایمان را پر از آشوب می کرد و یاد بچه ها و فرزندان و بستگانمان در ایران می افتادیم، آن هم برای چند لحظهف آنگاه گریه مونس همیشگی مان، دلهایمان را وا می کرد. در اردوگاههای عراق هیچ محرکی برای اینکه حس عاطفی ما را در ارتباط با یک رویداد جذاب ، به حرکت درآورد وجود نداشت. آن جا احساس، فقط احساس شکستن بود، احساس بریدن، احساس منفک شدن و تخریب بود. یک روز در محوطه اردوگاه الرمادیه 1800 نفر اسیر، بی سبب چرخ می خوردیم.
ناگهان یکی از افسران ارتش عراقی وارد شد. او پس بچه ای را با خود به همراه آورده بود. آن پسر بچه شاید بیشتر از 2 سال سن نداشت، نوپا بود و در پوشش یکدست لباس قشنگ با حالتی کودکانه آهسته دنبال پدرش راه می رفت. پدرش در کنار چند افسر عراقی آهسته مشغول صحبت و گرم گفتگو بود.من با دیدن آن پسر بچه زیبا دلم گرفت، دیدم نه تنها من بلکه اغلب اسرا محو تماشای آن پسر بجه شدند و دارند بی صدا گریه می کنند.چون نه تنها برای من بلکه برای همه اسرا دیدن یک بچه تازگی داشت، من با توجه به سابقه اسارتم(که تا آن موقع 8 سال بود و به 10 سال تمام ختم شد) بچه ای به چشمم نخورده بود. مابقی اسرا هم با گذشت 4 سال یا 5 سال یا 7 سال از نزدیک بچه ای را به چشم ندیده بودند. حالا این موضوع برایمان جالب بود و اصلاً تعجب می کردیم که این طفل کوچک، چگونه به پای پدرش چسبیده و با او حرف می زند. محوطه اردوگاه غلغله شده بود، اسرا با صدای بلند گریه می کردند، بعضی به یاد بچه هایشان، بعضی از غم غربت، خلاصه هر کسی به بهانه ای. این غرابت در دیدار، یکی از نیروهای صلیب سرخ را به تحیر و سوال از من وا داشت.
او همراه مترجمش از من پرسید که چرا مثل ندید بدید رفتار می کنند؟ نیروهای صلیب سرخ این رفتار را غیر طبیعی می پنداشتند. شاید، این رفتار هم به لحاظ خوی ددمنشی خود عراقیها بود که قوه عشق و عاطفه در وجودشان به یغما رفته بود. افسر عراقی از یکی از نیروهایش پرسید: هذوله لیش بیچون(این جماعت چرا گریه می کنند؟) که سرباز عراقی بعد از سوال از اسرا به فرمانده اش رو کرد و گفت: یا سیدی هذوله شافوجاهل مالک یبچون(آقا اینها- اسرا- با دیدن پسرتان به گریه افتاده اند) گویا برایشان تازگی دارد. فرمانده عراقی و آن پسر بچه نگاهم را به دنبالشان دوخته بودم.

عبدالرضا آزرنگ- اردوگاه الرمادیه1- مدت اسارت 10 سال


منبع : اداره هنری، اسناد و انتشارات- معاونت فرهنگی آموزشی - بنیاد شهید و امور ایثارگران استان ایلام
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده