یادها و خاطره ها
مادر دیگر آرام و قرار نداشت و گریه می کرد و ذکر می گفت ، همه ما ناراحت شده بودیم که چرا امشب نیامد...
نوید شاهد ایلام

خاطره ی از زبان برادر شهید
مجید یک هفته قبل از شهادتش پیغام داده بود که روز چهارشنبه به مرخصی می آید ، ناهار منتظرش موندیم نیامد، باز هم شام منتظرش بودیم خبری نشد که مادر گفت بیایید شام بخورید شاید الان تماس بگیرد یا خبری ازش بشود.

همه ما داخل هال منزل نشسته بودیم که ناگهان کبوتری بسیار زیبا که واقعا شکل و ظاهرش با کبوترهای معمولی فرق داشت به پنجره هال چند ضریه زد ما همه بیرون رفتیم که مادر دستش را نزدیک کبوتر گرفت و کبوتر روی دست مادرم نشست و مادر شروع به گریه کرد و گفت به خدا چشم این کبوتر را نگاه کنید شکل چشم مجیدم دارد ما همه خندیدیم و گفتیم این چه حرفهایی می زنید مادر، برادر کوچکم اصرار می کرد نگهش داره ولی مادر گفت بهش آب و دانه بدهید و آزادش کنید ما هم همان کار را کردیم .
مادر دیگر آرام و قرار نداشت و گریه می کرد و ذکر می گفت ، همه ما ناراحت شده بودیم که چرا امشب نیامد. روز بعدش (پنجشنبه) چند نفر از مردان فامیل به درب منزل ما آمدن و خبر شهادت مجید را به ما دادند.
ناگفته نماند که همان کبوتر بعد از چند ماه که به خاطر بمباران شهر زیر چادر در کوهها به سر می بردیم به در چادر ما آمد باز هم همان رفتار گذشته (آب و دانه بهش دادیم ) در حالیکه از دیدارش بسیار خوشحال شده بودیم پرواز کرد و رفت.  

خاطره ای از شهید مجید افشارنیا- راوی برادر شهید
نگاهی به زندگینامه شهید مجید افشارنیا
شهید مجید افشارنیا فرزند پنجشنبه درسال 1346درخانواده ای متوسط وکارگر دیده به جهان گشود  ازکودکی مورد توجه خاص والدین حتی اقوام بود، به ویژه آنکه مجید بعد از دو دختر به دنیا آمده بود.مجید تحصیلات خود را تا اول دبیرستان ادامه داد و در کنار تحصیل کار می کرد تا کمک خرج خانواده باشد و به فوتبال هم علاقه خاصی داشت ، در زمان انقلاب با پخش اعلامیه در صف انقلابیون قرارگرفت و عازم خدمت مقدس سربازی شد و بعنوان پاسدار وظیفه در پادگان شهید منتظری کرمانشاه مشغول به خدمت شد و در بیست و یکم آبان ماه 1364  به درجه رفیع شهادت رسید.

منبع : اداره هنری، اسناد و انتشارات- معاونت فرهنگی آموزشی - بنیاد شهید و امور ایثارگران استان ایلام
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده