خاطره ی از شهید محمد کرمی فرمانده گروهان - راوی خاطره سردار نوراللهی همرزم شهید
من و شهید کرمی در یک سنگر سر باز و کوچک نشسته بودیم زمانی که گلوله ها پایین می آمد محمد با دستانش سرم را به زیر می گرفت در آنجا وقتی که سرم را به زیر می آورد مرتب تکرار می کرد که :«نوراللهی سرت را به زیر بیاور» و محکم دستش دور گردنم حلقه زده بود که نکند یکدفعه سرم را بالا بگیرم ...

نوید شاهد ایلام

گاهی فکر می کنم من به محمد مدیونم
صبح روز سوم عملیات نصر 4 بود که یک پاتک شدیدی از ناحیه دشمن روی منطقه صورت گرفت و باران گلوله و آتش سنگینی روی بچه ها می ریخت. خدا می داند من وارد آنجا شدم از قضا در همان نقطه ای که محمد بود با توجه به علاقه ام به ایشان آن نقطه را برای تثبیت خط مرتب بازرسی می کردم پاتک دشمن همزمان با این بازدید صورت گرفت آنقدر حجم آتش سنگین بود خدا شاهد است که شاخه در ختان قلع و قمع شده بود و انعکاس ترکشها در زمین لبریز از برگ ریزان دود و باروت بود و پیکر نحیف درختان در پنجه ی خزانی آتش زا می سوخت چقدر حجم آتش دشمن سنگینی بود! من در همان نقطه محمد را دیدم که در پیراهن سبز پاسداری روی جیبش آرم سپاه همراه با «و اعدو...» در شلواری خاکی ملبس و آستینش را بالا زده بود در آن عملیات وقتی که با ایشان مواجه شدم پس از یک روبوسی خیلی سریع چندین بار که گلوله ها به زمین اطرافمان اصابت می کردند، من و شهید کرمی در یک سنگر سر باز و کوچک نشسته بودیم زمانی که گلوله ها پایین می آمد محمد با دستانش سرم را به زیر می گرفت در آنجا وقتی که سرم را به زیر می آورد مرتب تکرار می کرد که :«نوراللهی سرت را به زیر بیاور» و محکم دستش دور گردنم حلقه زده بود که نکند یکدفعه سرم را بالا بگیرم و این در حالی بود که خودش در بی باکی تمام صحنه نبرد را می پایید. توصیف این چنین صحنه هایی به نظر من در قالب نوشته و حتی در قالب سروده ها و نوحه سرایی شاعران نمی گنجد، مضمون عالی است، مضمون آنقدر فراگیر و دامنه دار است، نمی شود که یک شاعر در قالب چند بیت بتواند این صحنه را ترسیم کند ما در روایت خوانده بودیم (( مؤمن از کوه محکمتر است و تندبادهای حوادث نمی تواند او را از پای در بیاورد)) عینیت و تجسم این چنین صحنه هایی ما را به یاد صحنه عملیات نصر4 و عملیات نصر8 که در ارتفاعات «گرده رش» و آن کوه سنگین واداشت، زیر آن کوه استواری می کردند، به خدا سوگند در همان صحنه بچه های گردان 505 محرم و گردان امام رضا(ع) و سایر نیروهای دیگری از لشکر امیر المؤمنین(ع) که به این گردانها ملحق شده بودند، همه استوار و محکم ایستاده بودند، به یاد دارم آنجا در همان سنگر که محمد و بنده و تنی چند از بچه های آبدانان ، آقای محمدرضا جاور و چند نفر دیگر از بچه ها در آن سنگر به سنگر دیگر جابجا شدیم باز محمد و تعداد دیگری از دوستان که همراه من بودند و بچه هایی هم که داشتند پاتک را دفع می کردند مستقر بودند، فاصله ی این سنگر تا سنگر بغلی خیلی نبود دقیقاً نمی توانم بگویم چند متر، که در همین حین جابجایی من و محمد و چند تایی دیگر از بچه ها که به سنگر بعد رفتیم خمپاره ای به لب سنگر خورد و در آنجا یکی از برادران خوبمان به نام یحیی شکربیگی (تاریخ شهادت 66/04/04) که خودش هم فرمانده گروهان بود شهید شد.بلافاصله در همان سنگر چند تن دیگر از بچه ها مجروح شدند چقدر شهامت می خواهد، چقدر وارستگی می خواهد که انسان یا یک دوست مرگ حتمی هم سفرش را برای خود بخواهد ولی خودش سربلند و سرافراز بایستد اینگونه جسارتها، اینگونه شهامتها به لوح زرین دفاع مقدس درخشندگی خواهد بخشید دفتر جنگ پر از طنین سلحشوری و آزادی خواهی این چنین انسانهای ست که لرزه بر اندام مزدوران و در لاک خویش خزیدگان می اندازد.
راوی : سردار الله نور نوراللهی

نگاهی کوتاه به زندگینامه شهید محمد کرمی فرمانده گروهان
 در سپیده دم سال 1342 هنگامی که فضای سیاسی حاکم مصادف با حلول خورشید با برکت وجود امام خمینی (ره) در کوچه های خاکی قم بود. قدم به عرصه گیتی نهاد. پدرش از مردمان ساده و صمیمی روستای هزارانی بود که در شهرستان آبدانان به علت مهاجرت خانواده اش به خوزستان دوران کودکی را در هجران گذراند. او جوانی رشید، دلاور ، بی باک و مؤمنی متواضع بود که همزمان با آغاز جنگ تحمیلی در آبان ماه سال 1359 از طریق سپاه خوزستان به جبهه ها اعزام گردید. که در سال 1362 به سپاه ایلام منتقل و به عضویت رسمی سپاه درآمد. بارها در گردان 505 محرم حماسه آفرید. ایشان فردی مستعد بوده که در کنکور سال 66 در رشته خلبانی قبول گردید، اما به علت مصلحت و اصرار فرماندهان ، منصرف شد.
شهید در سال 64 در مهران شدیداً مجروح شده و بار دیگر در عملیات نصر4 در منطقه عملیاتی کردستان به شدت آسیب دید، او در عملیاتهای متعددی همچون فتح المبین، والفجر1، کربلای 10، کربلای 16 و ... شرکت نمود تا اینکه در سپیده دم سیمین روز از آبان ماه 1366 روح بلندش بر مرتفع ترین قلل مه آلود کردستان در عملیات غرور آفرین نصر8 در سمت فرمانده گروهان همپای ملائک به اهتزاز درآمد و تولدی دوباره یافت.

منبع : اداره هنری، اسناد و انتشارات - معاونت فرهنگی آموزشی- بنیاد شهید و امور ایثارگران استان ایلام
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده