یادها و خاطره ها
درم در نامه اش نوشته بود:« خواب دیده ام که امام حسین(ع) مرا دعوت کرده است و من دعوتش را پذیرفتم». همچنین در نامه نوشته بود اگر زنده بمانم روز عاشورا به خانه بر می گردم و همراه مردم در مسجد شهر به عزاداری می پردازیم...

نوید شاهد ایلام

روز عاشورایی
خاطره ای از شهید شولی بگ قیصوری - راوی فرزند شهید
سال 1366، در مقطع ابتدایی مشغول تحصیل بودم. و این زمانی بود که امید به زندگی و شرافتمندانه زیستن را از پدر فرا گرفتم.
پدر، دلسوزترین آموزگارم بود. به من قرآن را می آموخت تا در ماه مبارک رمضان برای ختم کردنش مشکلی نداشته باشم. با این که هنوز کوچک بودم، در مورد پدر احساس عجیبی داشتم. هر گاه چهره نورانی اش را می دیدم، تمام غم های وجودم محو می شد.
پس از مدت ها بی خبری،نامه ای از پدر به دستمان رسید. چند روز بود که به نامۀ پدر نگاه می کردم.احساس عجیبی داشتم با اینکه چند بار نامه را خوانده بودم هنوز از خواندنش سیر نشده بودم، فکر می کردم شاید به خاطر این است که مدتی است چهرۀ مظلومانه اش را ندیده ام و با او حرف نزده ام، یا اینکه در نامه چیزی است که من نمی توانم آنرا تعبیر کنم.
پدرم در نامه اش نوشته بود:« خواب دیده ام که امام حسین(ع) مرا دعوت کرده است و من دعوتش را پذیرفتم».
همچنین در نامه نوشته بود اگر زنده بمانم روز عاشورا به خانه بر می گردم و همراه مردم در مسجد شهر به عزاداری می پردازیم.
شب جمعه بود، من خیلی ناراحت بودم، احساس می کردم غم بزرگی تمام وجودم را فرا گرفته است. وضو گرفتم و منتظر اذان مغرب شدم و به داخل اتاق رفتم تا سجاده ام را بیاورم و نماز بخوانم. چشمم به عکس پدر افتاد. اشک از چشمانم سرازیر شد و بی اختیار گریه می کردم. با خودم می گفتم برای این که قلبم آرام بگیرد بهتر است چند آیه قرآن بخوانم.
در حالیکه به طرف قرآن می رفتم احساس می کردم تنم می لرزد. قرآن را برداشتم و با خودم گفتم راستی سوره ای که پدرم شب های جمعه آن را قرائت می کرد، بخوانم و شروع به خواندن سورۀ آل عمران کردم وقتیکه به آیۀ بیستم این سوره رسیدم دیگر اشک مجال نداد و قطره هایش بر روی قرآن چکید و قرآن را سرجایش گذاشتم و نماز مغرب  عشا را خواندم، باز به فکر نامۀ پدر افتادم و این که فردا خواهد آمد، زیرا خودش گفته بود که روز عاشورا برای سوگواری امام حسین (ع) در شهرستان خودمان هستم.
ساعت 3 شب بود ولی من هنوز نتوانسته بودم افکار پریشانم را تسکین دهم و بخوابم. گویی با درون خود به گفتگو نشسته بودم و تمام خاطرات خوشی را که در کنار پدر بودم، در مقابل چشمانم مجسم می شد و نصیحت هایش در گوشم زنگ بیداری بود که مرا از خواب غفلت بیدار نمود.
پدرم همیشه فرزندانش را سفارش می کرد که از دستورهای اسلام پیروی کنیم و متین و استوار باشیم و به دیگران احترام بگذاریم.
جملات ساده اش پر از نور و صداقت بود و همیشه ما را به انجام کارهای نیک وا می داشت... با خود گفتم باید بخوابم چون فردا پدرم بر می گردد و همانند سال های گذشته در عزاداری پسر گرامی حضرت فاطمه(س) به سوگواری می پردازیم. با این افکار به خواب رفتم.
فردای آن شب از خواب بیدار شدم. ساعت 8 صبح بود، می دانستم که پدر نیامده زیرا اگر آمده بود، مرا از خواب بیدار می کرد. در این فکر بودم که صدای زنگ خانه به گوشم رسید.
شتابان به طرف در دویدم. یکی از دوستان پدرم پشت در ایستاده بود. نامه ای به طرف در دویدم. یکی از دوستان پدرم پشت در ایستاده بود. نامه ای از پدر آورده و گفت ای نامه را یک هفتۀ پیش به من داده است. چند دقیقه ای را با او به گفتگو نشستیم و حال و روز پدر را از او جویا شدیم. هنوز مشغول صحبت کرد با او بودیم که یک ماشین نظامی روبروی خانه ما متوقف شد. دیری نپایید که یک برادر روحانی به همراه دو برادر بسیجی از ماشین پیاده شدند و به طرف خانۀ ما آمدند.
در حالی که بدنم می لرزید با عجله رفتم و داییم را صدا کردم، آنها چند دقیقه تنهایی با او صحبت کردند. از تغییر چهره دایی و حرکات آنها فهمیدم که خبر مهمی را برای ما آورده اند.
حدس من درست بود. آنها خبر شهادت پدرم را به ما گفتند. زمین و زمان در برابر چشمانم تاریک شده بود. وقتی به هوش آمدم ساعت حدود 11 ظهر بود. جمعیت زیادی در خانۀ ما جمع شده بودند. با این حال فکر می کردم شاید خواب دیده باشم.
خواهر کوچکم که هنوز یک سالش نشده بود، در آغوش گرفتم. نمی دانستم او چرا گریه می کند. خبر شهادت پدر را درک می کرد یا از شیون و زاری مادر و اطرافیان ترسیده بود؟ او قادر به حرف زدن نبود ولی همانند همۀ بچه های هم سن و سالش می توانست «بابا،بابا» بگوید و در میان گریه هایش نیز«بابا، بابا» می گفت و با این وجود قلبم را بیشتر به درد می آورد و اطرافیان را متأثر می نمود. آن روز عاشورایی بود و عاشورایی خواهد ماند.

نگاهی به زندگینامه شهید ولی بگ قیصوری از شهدای قاری قرآن

شهید ولی بگ قیصوری فرزند جعفر در سال 1311 در بخش بدره از توابع شهرستان دره شهر دیده به جهان گشود وی تا ششم نظام قدیم تحصیل نموده بود ایشان قاری قرآن در مسجد محله خود به فعالیت های قرآنی می پرداخت ، در دوران نوجوانی و جوانی برای وامرار معاش خانواده خود کارگری می کرد ، در آنزمان که کشور ایران اسلامی مورد تهاجم دشمن بعثی قرار گرفته بود   برای از دفاع از میهن عزیزمان به عنوان بسیجی وارد سپاه پاسداران شد واز طرف لشکر 11حضرت امیر (ع) در منطقه جنگی مهران مشغول خدمت بود.سرانجام در پنجمین روز از شهریورماه 1366 بر اثر برخورد با مین به تمام بدن به درجه رفیع شهادت رسید از این شهید گرانقدر 11فرزند به یادگار مانده است. مزار این شهید گرانقدر در بخش بدره قرار دارد.

منبع : اداره هنری، اسناد و انتشارات - معاونت فرهنگی آموزشی- بنیاد شهید و امور ایثارگران استان ایلام
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده