یادها و خاطره ها
وقتی در دعای توسل نام امام حسین (ع) را می آوریم بی اختیار به کربلا سفر می کردیم و علی اکبر و علی اصغر را گوئی در مقابل چشم هایمان می دیدیم...

 

نوید شاهد ایلام


به نام خدا
یک خاطره بزرگ از عملیات
در ساعت 11 بود که تعدادی ایفا و نفر بر برای بردن ما به جائی نزدیک خط مقدم در سمت راست مهران آمدند برادران پس از گرفتن مقداری جیره جنگی سوار نفر برها شدند و پس از 2 ساعت به منطقه ای رسیدیم که توپها و خمپاره های دشمن به آنجا می بارید تمام بعد از ظهر را در آنجا بودیم بعد از اذان مغرب به اتفاق برادران نماز مغرب و عشا را خواندیم و در پی آن نوبت به دعای توسل و گریه زاری که مخصوص رزم آوران اسلام است همگی دعا را به جا آوردیم نه از ترس و بیم نبرد بلکه با هر فراز دعای توسل به معلائی بال می گشودیم وقتی اسم از زهرا (س) برده می شود به قبرستان بقیع می رفتیم و گوئی در پشت دیوارها سر نهاده می گریستیم و طلب آمرزش از گناهان می کردیم ...
 وقتی در دعای توسل نام امام حسین (ع) را می آوریم بی اختیار به کربلا سفر می کردیم و علی اکبر و علی اصغر را گوئی در مقابل چشم هایمان می دیدیم خون جاری شده را در صحرای نینوا به چشمان مان می خورد و امام را آماده برای برانگیختن می کرد وقتی حسین و شهیدان مظلوم را می خواندیم خشم مان نسبت به یزیدیان بیشتر می شد و نفرتمان نسبت به صدام و لشکرش دو چندان.
 وقتی که در دعای توسل به سامرا سفر می کردیم و قبر حضرت امام موسی (ع)را زیارت می کردیم و بر شکنجه و ظلمهایی که به او شده بود می گریستیم یاد اسیرانمان می افتادیم که در بیدادگاه های اردوگاههای ضد خلقی زیر چکمه های جلادان تاریخ چطور شکنجه می شوند اما لب باز نمی کنند و در آخر دعایمان پیوستن به خیل کاروان شهدا و جلب رضایت خدای تعالی بود.
یاران یکدیگر را در آغوش گرفتند و مدتی طولانی بر گرد یکدیگر می گریستند آه چه اشکهائی، خدایا چه قلمی قادر به وصف آن است.
منورهای دشمن هر لحظه به هوا می رفت و ظهور و افول آن روحانیتی در برادران ایجاد می کرد حال ساعت 9 شب است و بچه های امیر المؤمنین(ع)و یاران حسین بن علی (ع) با چهره های نورانی و سینه های مشترک پاهائی مقاوم و پا برجا و قامتی استوار به بلندای ابدیت و به عظمت تاریخ با بازوانی قوی سلاح هایشان را در دست می فشرند و یا الله یا الله یا الله گویان بر نفر برها سوار شدیم من نیز هر چند که هرگز چون آنها نبودم اما همیشه لبخند بر لب داشتم که در بین سربازان امام و یاران رهبرم امام خمینی هستم و سلام
حاج حمزه روشنی خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

شهید حمزه روشنی فرزند شهباز در  اولین روز از شهریورماه 1339 در شهرستان ایلام در خانواده ای مؤمن و مذهبی دیده به جهان گشود. وی توانست تا سال سوم راهنمایی تحصیلات خویش را ادامه دهد و بعد از پایان خدمت مقدس سربازی برای خدمت به مردم در بهداری مشغول به کار شد تا اینکه با صدور فرمان امام مبنی بر اینکه جهاد یک تکلیف کفائی است خود را به عنوان نیروی بسیجی به سپاه پاسداران معرفی نمود و به عنوان مسئول بهداری تیپ حضرت امیر(ع) به سپاه خدمت می کرد تا اینکه در هفتمین روز از خرداد ماه 1364 بر اثر بمباران هوایی شهر ایلام توسط رژیم بعث عراق به شهادت رسید.از وی دو فرزند به یادگار باقی مانده است.مزار شهید در گلزار شهدای صالح آباد قرار دارد. 


منبع : اداره هنری، اسناد و انتشارات - معاونت فرهنگی آموزشی- بنیاد شهید و امور ایثارگران استان ایلام
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده