برگی از خاطرات «آزاده سرافراز حجت الاسلام و المسلمین اله مراد روح افزا»
بعد از پذیرش قطعنامه بود، درست مقارن با زلزله ی رودبار و منجیل، جمعه شبی در کنار اسرا مشغول اجرای مراسم دعای کمیل بودیم. شوری معنوی آمیخته با اندوه، دل داغدار اسرا را در جوار مرقد و سالار شهیدان حسین بن علی (ع) دو چندان کرده بود...
به گزارش نوید شاهد ایلام : چشم در نور؛خاطره ای آزاده سرافراز حجت الاسلام اله مراد روح افزا؛بعد از پذیرش قطعنامه بود، درست مقارن با زلزله ی رودبار و منجیل، جمعه شبی در کنار اسرا مشغول اجرای مراسم دعای کمیل بودیم. شوری معنوی آمیخته با اندوه، دل داغدار اسرا را در جوار مرقد و سالار شهیدان حسین بن علی (ع) دو چندان کرده بود. آن شب آوای حزین «انّی سلمٌ لمن سالمکم و حربٌ لمن حاربکُم» اسرا در فضای ابری اردوگاه طنین انداز شده بود. نگهبان - یکی از اسرا- مستقر در کنار پنجره که ما را از آمدن سربازان عراقی مطلع می ساخت، فریاد زد: وضعیت ابری ست! وضعیت ابری است! ما احتمال دادیم که شاید این بار هم چون گذشته سربازان عراقی اول به دوش های حمام سر بزنند سپس آسایشگاه را بازرسی کنند و ما در این فاصله بتوانیم صحنه ی دیگری از دعای کمیل را بخوانیم، من کتاب دعای کمیل را زمین گذاشتم و پا شدم که به کنار پنجره بروم و ببینم که نگهبان عراقی چه مسافتی را به سمت حمامها طی کرده است؛ بنابراین سرم را جلو کشیدم تا به وسیله دریچه های مشبک پنجره بتوانم شعاع دیدم را بیشتر کنم که به محض سرکشیدنم در موازات پنجره، نگهبان عراقی روبه رویم سبز شد، اما نگهبان مرموز عراقی متوجه علت حضورم نشد و بدون هیچ سؤالی از پشت پنجره مشتش را محکم به سطح آهنی پنجره کوبید و خیلی عصبانی با زبان دست و پا شکسته ی فارسی گفت: باید تو را به بغداد بفرستم، باید پوست از کلّه ات بکنم و زود آنجا را ترک کرد. من به پیش اسرا برگشتم و ادامه دعا را از سر گرفتم.بعد از اتمام دعا و نیایش آخر شب بود و دیگر به یقین می دانستم که فردا نگهبان عراقی تمام برنامه امشب را مو به مو برای مسؤلین اردوگاه تعریف خواهد کرد، از این رو نقشه ای به ذهنم رسید.

صبح روز بعد به پیش یکی از اسرا که زیاد پایبند و مقّید نبود، رفته و گفتم: ما دیشب می خواستیم که اخبار گوش بدیم و خبرهای تازه ای از آسیب زلزله اخیر رودبار و منجیل را پی بگیریم. اسیر از همه جا باخبر! گفت: دیشب دعای کمیل هم داشتید یا نه؟ من هم گفتم: دعا به آن صورت که نه ولی بعضی از بچه ها چیزهایی را با خودشان زمزمه کردند!! ظهر آن روز عراقی ها با هماهنگی جاسم- از سربازان عراقی- همه ما اسرا را به جلو آفتاب کشانده و با اعمال تنبیه «چشم در نور» حدود سه ساعت ما را با چشم باز در جلو آفتاب سوزان رو به آسمان عراق نگه داشتند. طوری که بعد از اتمام تنبیه چشم هایمان هیچ جا را نمی دیدند و کورمال کورمال روانه اسایشگاه شدیم.
الله مراد روح افزا- اردوگاه الرمادیه 10

منبع : اداره هنری، اسناد و انتشارات - معاونت فرهنگی آموزشی- بنیاد شهید و امور ایثارگران استان ایلام
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده