خاطره ای از دانشجوی شهید حمیدرضا صحرایی ، راوی دوست و هم دانشجویی شهید
روایاتی دربارۀ سیمای نمازگزاران و شب زنده داران خوانده بودم که نورانی و منور است. وقتی از ایشان در این رابطه سؤال می کردم، طفره می رفت. تا اینکه یک شب،حدود ساعت 2 نیمه شب، به صورت اتفاقی بیدار شدم و پاسخ این سؤال که مدتها ذهنم را مشغول کرده بود، پیدا کردم...

به گزارش نوید شاهد ایلام، شهریور سال 64، برای ثبت نام به مرکز تربیت معلم شهید باهنر تهران رفتم. برای اولین بار با چهره ای صمیمی و دوست داشتنی، روحی بلند و باصفا، به پاکی و زلالی آب آشنا شدم. به معارفه با یکدیگر پرداختیم.
خود را چنین معرفی کرد: حمیدرضا صحرایی از خطۀ شهیدپرور دهلران استان ایلام هستم. چون همشهری بودیم. مزید بر خوشحالی شد. از همان برخورد اولیهف دو دوست صمیمی شدیم. در همه زمینه با هم مشورت می کردیم.
هر چه زمان می گذشت، بیشتر با سجایای اخلاقی و رفتاری این جوان صادق و ذاکر و خداترس و مقید به فرائض دینی، آشنا می شدم. چون عاشق امام (ره) و جبهه و جنگ و بچه های رزمنده بود، بارها از مرکز تربیت معلم به جبهه های جنوب و غرب کشور اعزام شد.
همه این سجایای اخلاقی و رفتاری ایشان از چیزی نشأت می گرفت که خدای تبارک و تعالی توفیق انجامش را به او داده بود.
روایاتی دربارۀ سیمای نمازگزاران و شب زنده داران خوانده بودم که نورانی و منور است. وقتی از ایشان در این رابطه سؤال می کردم، طفره می رفت.
تا اینکه یک شب،حدود ساعت 2 نیمه شب، به صورت اتفاقی بیدار شدم و پاسخ این سؤال که مدتها ذهنم را مشغول کرده بود، پیدا کردم.
دیدم، حمیدرضا بیدار است.تا مرا دید، شروع به مطالعه کرد.
جلو رفتم و گفتم: مطالعه زیاد و بی خوابی برای سلامتی شما ضرر دارد. اما ایشان با آرامشی خاص جواب داد: نه؟
ضرر ندارد، خیلی هم سرحال و تندرستم. سؤالاتم را ادامه دادم و گفتم: فکر می کنم جواب سؤالی که همیشه از تو پرسیدم و طفره می رفتی را پیدا کردم. گفت: چطور؟ گفتم: التماس دعا دارم، نماز شب می خوانی و ما را دعا نمی کنی؟ از ما مخفی می کردی؟ بعد از سکوت چند دقیقه ای، گفت: راستش را بخواهی، از هوای نفس می ترسیدم، اعمال انسان را ضایع می کند. پرسیدم: چرا همیشه دیر می خوابیدی؟ کسی که نماز شب می خواند ، زودتر می خوابد تا زودتر بیدار شود.گفت: می ترسیدم در اثر خستگی روزانه، بیدار نشوم و از این نعمت و رحمت بیکران الهی بی بهره شوم.
به فرمان مولا و مقتدا و رهبر کبیر خود، لبیک گفت و در لباس مقدس بسیج، عازم جبهه های جنوب و غرب کشور گردید. مثل همیشه، از روزهای اولیه اعزام نامه برایم ارسال می کرد. آخرین بار نامه متفاوت و با مضامینی بلند و معنوی به دستم رسید که حاکی از عروج ملکوتی این انسان وارسته از قیود دنیا بود. از آغاز تا پایان، توصیه و تأکید بر معنویات ، دوری از زخارف دنیوی، تبعیت از ولایت، عشق و علاقۀ وافر به حضرت امام(ره)، فریضه نماز، دعا برای حضرت امام ئ رزمندگان اسلام بود. به دانشجوها، معلمان و همکلاسی هایشان که رسالت الهی معلمی را انتخاب کرده بودند، سفارش کرده بودند، این کار را با موفقیت به سر منزل نهایی برسانند. جبهه را به دانشگاه تبدیل کرده بودند اما دانشگاهی متفاوت و متمایز از دانشگاههای شهر ما.دانشگاهی که دانشجویان را شجاع، جوانمرد، با شهامت، رشید، اهل نماز و راز و نیاز با خدای متعال، طالب شهادت، از وابستگی های دنیا رها یافته، استوار و مقاوم در برابر کفر و الحاد و ستم، پرورش می دهد.
وقتی این نامه به دستم رسید حدس زدم که شهادت نصیب ایشان خواهد شد تا اینکه در بیست و ششمین روز از فروردین ماه 66 در سلیمانیه عراق به آرزوی دیرینه ای که در نمازهای شبش از خدای متعال می خواست رسید.

نگاهی به زندگینامه شهید حمیدرضا صحرایی :
دانشجوی شهید حمیدرضا صحرایی ایشان در دهمین روز از اردیبهشت ماه سال 1343در شهرستانآبدانان ديده به جهان گشود و از همان دوران كودكي فرايض ديني را آموخت وي نوجواني مومن ومتدين بود كه در ميان اقوام وفاميل از احترام خاصي برخوردار بود شهيد دوران ابتدايي و راهنمايي را در زادگاهش گذراند و دوران دبيرستان را به علت جنگ،در زرين آباد به پايان رسانيد و پس از اخذ ديپلم در كنكور دانشگاه در رشته دبیری دینی عربی قبول شد و وارد تربیت معلم دانشگاه باهنر تهران گردید اما درآن زمان که وطنش مورد تهاجم دشمن بیگانه قرار گرفته بود به ندای امامش لبیک گفت و داوطلبانه راهی جبهه های حق علیه باطل شد تا اینکه سرانجام در مورخه بیست و ششم فروردین ماه 1366 در محور سردشت کردستان عراق در عملیات فتح 5 به درجه عظمای شهادت رسید و پس 10 روز پیکر مطهرش در زادگاهش به خاک سپرده شد.

**روحشان شاد و راهشان پررهرو **

منبع : اداره هنری، اسناد و انتشارات - معاونت فرهنگی آموزشی- بنیاد شهید و امور ایثارگران استان ایلام

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده