اعضای خانواده از مجروح شدنش اطلاعي نداشتند، يك روز كه مادر شهيد دستش را گرفته بود "عبدالحسین" گفت لطفا زياد فشار نياوريد،همین نکته مادر را به شک انداخت و متوجه جراحت فرزندش شد!

به گزارش نوید شاهد ایلام، شهید عبدالحسين پاليزبان در پنجمین ماه مرداد سال  1346 در روستای قلعه تسمه دره شهر در خانواده اي مذهبي و مستضعف ديده به جهان گشود. شهيد در سن هفت سالگي به مدرسه راه يافت و تا پنجم ابتدائي در روستاي قلعه تسمه يعني زادگاهش درس خواند.  او از اول راهنمايي در شهرستان دره شهر با تمام مشكلات و تهيدستي خانواده اش دست و پنچه نرم کرد و تا كلاس دوم دبيرستان پيش رفت.

مورد اطمینان اهالی روستا بود
تعطيلات تابستاني جهت امرار معاش خانواده اش به كار وتلاش مي پرداخت در كار هاي كشاورزي دوشادوش ديگر اعضاي خانواده اش مشغول فعاليت بود وچون شهيد فردي مومن بودو  بيش از اندازه به اسلام وقرآن وامام علاقه داشت به دلیل همین خصوصیات اخلاقی خوبی که در وجودش بود  در ميان مردم روستا شخصي مورد اطمينان ومورد علاقه به شمار مي رفت. 

اهل مسجد و نماز جماعت بود  نمازش را به وقت در مسجد اقامه مي نمود وقرآن را تا حدودي حفظ بود و در مسجد جوانان روستا را جمع مي كرد وبراي آنها سخنراني مي نمود ونماز جماعت را برگزار مي كرد جوانان روستا را جهت برگزاري دعاي كميل-ندبه-توسل -زيارت عاشوار دعوت مي كرد وبه امام و روحانيت علاقه خيلي زياد داشت . 

ترجیح جبهه به درس
وصیت می کرد كه به منافقين كوردل گوش ندهيد چونكه آنها دشمان امام و روحانيت هستند به علت عشق و علاقه وافری که به شهادت داشت تحصیل خود را در دبیرستان رها وجبهه رفتن را بر ادامه تحصيل ترجيح داد وبه نداي امام لبيك گفت. در سال 61جهت رفتن به بسيج ثبت نام كرد وبه بسيجيان عاشق اسلام وامام پيوست ودر  حين مانور گلوله اي به بازوي وي اصابت نمود ومجروح شد وچون نمي خواست خانواده اش از مجروح شدن وي اطلاع حاصل كنند به بيمارستان امام شهرستان ايلام اعزام وبعد از چند روز دوباره  به آموزش خود در حالیکه هنوز مرخصيش به اتمام نرسيده بود ادامه داد.

مجروح بود اما خانواده خبر نداشتند
 بعد از اتمام آموزشي مرخصي را به تمام نيروهاي آموزش دیده دادند . شهيد پاليزبان هم همراه آنها به خانه برگشت وحدود 15 روز بود كه مجروح شده بود خانواده از مجروح شدن او اطلاعي نداشتن ويك روز كه مادر شهيد دستش را گرفته بود شهيد گفته بود مادر زياد فشار نياوريد دردم ميگيرد. با اصرار مادر ایشان مجبور شد كه قضيه را تعریف کند. پس از مرخصی دوره آموزشی به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شهرستان دره شهر منتقل شد و بنا به تشخيص مسئول پاسداران دره شهر ولياقتي را كه شهيد داشت  سرپرستي نيرو هاي مقاو مت شهرستان دره شهر وحومه انتخاب شد و آموزش نيروهاي دانش آموزي اعم از دبيرستان تا راهنمايي را بعهده گرفت و به آنها تاكتيك نظامي وفنون رزمي وآموزش اسلحه ياد مي داد. او در اين رابطه فعاليت هاي زيادي را نشان داد وتمام مسئولين سپاه ازشهيد بي نهايت رضايت داشتند و او را برادر وحتی نور چشم خود لقب داده بودند.

بعد از يكسال كه مسئوليت هایش را به نحو احسن انجام داد .سپاه پاسداران دره شهر نکه می خواست نيروهاي بسيجي را به جبهه اعزام كند در اواخر ماه مبارك رمضان ،  عيد سعيد فطر كه در گلزار شهدا در قلعه تسمه دره شهر  برگزار گرديد. نيروهاي بسيجي آماده اعزام شدند و مسئوليت آنها را به عبدالحسين پاليزبان دادند. با اصرارخود شهيد اسمش به ليست نيروهاي اعزامي اضافه شده بود ودر همان عيد سعيد فطر به جبهه اعزام شد.

شهيد جزو گردان 505 محرم بود كه عمليات والفجر 3 در مهران محور كله قندي بين نيروهاي اسلام ونيروهاي بعثي شدت گرفت  و نیروهای بعثی کله قندی را که از حساس ترین منطقه نظامی بود به تصرف خود درآوردن و در همان جا بود که پاسدار اسلام وقرآن در نوزدهمین روز از مردادماه 1362در شب عمليات بوسيله مين مجروح و سپس توسط  تيربار نيروهاي بعثي به آرزوي ديرينه اش كه همان شهادت در راه خداوند متعال بود رسيد.
 
وصيت نامه شهيد عبد الحسين پاليزبان
با سلام و درود به رهبر كبير انقلاب اسلامي ايران حضرت الله العظمي امام خميني مدظله العالی و با سلام و درود به شهداي حق عليه باطل وبا سلام ودرود به امت هميشه در صحنه و قهرمان و شهيد پرور ايران
 متن وصيت نامه را چنين توصيف مي كنم:
اي پدر و اي مادر اميدوارم كه از اين شهادت من شادي كنيد و خداي نخواسته اين نباشد كه ناراحت شوید، شما بايد افتخار كنيد و خوشبخت باشيد چونكه افتخاری است كه در اين روستا به جبهه بيايم و به شهادت كه فوزي عظيم است برسم.
از برادران گرامي و ارجمند و قومان و خويشانم می خواهم لباس سياه براي اينجانب نپوشند زيرا كه اين لباس سياه روحم را اذيت خواهد كرد.
برادرانم به حرف اين بزرگ رهبر انقلاب گوش فرا دهيد و هيچ گونه تسليم زور و تسليم بي عد التي نشوید و گوش به اين منافقين ندهيد زيرا آنها مخالف اسلام هستند، مخالف روحانيت و ولايت فقيه هستند.
پدرم و مادرم كسي كه به زور من را به جبهه نياورده است همچنانكه خودتان شاهد بوديد من به فرمان امام امت لبيك گفتم و به جبهه آمدم كه خداوند شهادت را در راه خودش نصیبم كند و گناهانم بريزد.
در پايان دعا به جان امام امت و پيروزي براي رزمندگان اسلام خواهانم.

منبع: اداره اسناد و انتشارات- بنیاد شهید و امور ایثارگران استان ایلام
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده