خاطراتی شنیدنی از زبان آزاده ی سرافراز "محمود منصوری"
بعد از دو، سه روز دنبال 2 نفر از همرزمانم به اسم "حمید زرگوشی" و "رحمان سلطان" گشتم که مثل من خبر شهادتشان را داده بودند ولی جسدشان پیدا نشده بود، تا این که بالاخره بعد از حدود یکی دو ماه رحمان را پیدا کردم، در واقع ما دو شهیدی بودیم که یکدیگر را در اردوگاه بعثی ها ملاقات می کردیم .

نوید شاهد ایلام:در سر کلاس خمینی، مکتب حسین (ع) درسی بود که بارها و  بارها شاگردانش از روی آن سرمشق گرفته بودند و آن گاه که برای پاس کردن درس عزتِ عملی، قدم در میدان خون و آتش گذاشتند، می دانستند که در بازار کربلای او نیز، سر و دست کالاهایی ست که با خداوند معامله می شود و اسارت آن گاه که زینب وار شود، آزادگی ست. آن ها خوب می دانستند، شکنجه را تاب آوردن و دم برنیاوردن در راه رضای حضرت دوست، اقتدا به امامی ست که هارون الرشید را به اسارت گرفت.
او با محاسنی سفید که به (75) سالگی اش مربوط نمی شود و در جوانی، زیر بار شکنجه ی بعثیانِ سنگ دل، سفید شده است و نفسی که درست همراهی اش نمی کند و البته با رویی باز و گشاده میزبانی نوید شاهد را پذیرفت.
"محمود منصوری" آزاده سرافراز ایلامی متولد 1323 است و 8 فرزند دارد،اخرین فرزندش 4 ساله بود که پدر اسیر شد. او می گوید پیش از پیروزی انقلاب، به خانه ی عمویم که در بغداد سکونت داشت، رفتم و زبان عربی را یاد گرفتم. پس از پیروزی انقلاب به ایران بازگشتم و به عنوان نامه رسان و سپس پست های مدیریتی به استخدام اداره پست ایلام در آمدم و بعدها در شهرهایی مانند موسیان و مهران خدمت کردم.
آنچه می خوانید گفتگوی خواندنی نوید شاهد با این آزاده گرانقدر است:

نوید شاهد: در دوران جنگ چه پستی داشتید؟
رییس اداره پست مهران بودم و چون مهران تخلیه شد، اداره را به صالح آباد منتقل کردیم. در این مدت نیرو به اندازه ی کافی نداشتیم و دیگر چارت اداری نیز معنا نداشت؛ بنابراین من خودم علاوه بر مدیریت، نامه رسانی هم می کردم.
نامه رسانی در دوران جنگ، چه حس و حالی داشت؟
جنگ حال و هوای خاص خودش را داشت. هر لحظه اش دنیایی از استرس و التهاب و دل نگرانی بود. از یک طرف خانواده ها دلواپس فرزندانِ رزمنده اشان بودند و بی صبرانه منتظر رسیدن خبری از آن ها بودند و از طرفی هم رزمنده ها با توجه به بمباران هایی که می شد، نگران خانواده هایشان بودند؛ بنابراین نامه هایی که رد و بدل می شد، نقش مهمی در آرامش روحی افراد داشت.

نوید شاهد: بهترین خاطره ی دوران نامه رسانی تان چیست؟
افراد زیادی چشم انتظار رسیدن یک پستچی بودند که خبری از عزیزانشان بیاورد، پدر و مادرها، کسانی که تازه ازدواج کرده بودند و حتی نامزدها و فرزندانی که دلتنگ و نگران پدرهایشان بودند. دیدن برق شادی در چشم هایشان همراه با هیجانی که برایم قابل توصیف نیست، همه اش خاطره است اما چیزی که خیلی برایم زیبا بود و حس خوبی هم در ما به عنوان نامه رسان و هم در رزمنده ها به وجود می آورد، دریافت نامه هایی بود که دانش آموزانِ ابتدایی با خطی کودکانه و زبان دلنشین بچگانه ی خود، جملاتی برای رزمنده ها می نوشتند و از دلاوری های رزمندگان نقاشی می کشیدند و می فرستادند؛ حتی بعضی از آن ها با توجه به علاقه ی خودشان به برخی از اقلام خوراکی، داخل پاکت های نامه برای رزمنده ها آدامس می گذاشتند و می فرستادند که باعث ایجاد روحیه بسیار خوبی در میان بچه ها می شد.

نوید شاهد: از ماجرای اسارتتان برایمان بگویید.
من در عملیات های مختلفی شرکت کردم تا این که در عملیات "والفجر 10" و در اسفند ماه ۶۶ از ناحیه پا به شدت زخمی شدم؛ جوری که استخوانم از گوشت بدنم بیرون آمده بود. همرزمانم مرا تا مسافتی حمل کردند که با خود به عقب ببرند اما با توجه به توپوگرافی خشن منطقه و صعب العبور بودنِ منطقه ی شاخ شمیران این کار، غیرممکن بود. دشمن در حال تیراندازی شدید بود و وضعیت انتقال من هم بسیار سخت و غیرممکن، تا این که من از دوستانم خواستم که مرا همان جا رها کنند و بروند. آن ها در ابتدا قبول نمی کردند؛ تا این که مجبور شدم آن ها را به جان امام قسم بدهم. این را که گفتم رفتند اما دائم با ناراحتی به عقب نگاه می کردند و از این که موفق نشده بودند مرا با خودشان ببرند بسیار غمگین و ناراحت بودند. من حدود 3 شبانه روز در حالی که خونریزی هم داشتم زیر یک سنگ بزرگ که نزدیک سنگر عراقی ها هم بود، پنهان شدم شب چهارم که تب کرده بودم و با توجه به ضعف شدیدِ ناشی از خونریزی و گرسنگی و تشنگی، هذیان می گفتم. عراقی ها صدایم را شنیده بودند و به سراغم آمدند و مرا دستگیر کردند که پس از برخوردها و ماجراهایی که مفصل است و گفتنشان از حوصله این مقال خارج، مرا به اردوگاه بردند و با تعداد دیگری از اسرا داخل یک سوله ی مرغداری که پُر از پَرِ مرغ و فضولات آن بود، انداختند و تا صبح بدون آب و غذا و با همان حالت زخمی و خون آلودگی سر کردیم، سپس به زندان "الرشید" منتقل شدیم. بعد از مداوا ما را به زندان تکریت منتقل کردند.  به محض ورود با صحنه ای مواجه شدیم که به آن "کوچه مرگ" می گفتند. کوچه مرگ از 2 ردیف از نیروهای بعثی تشکیل می شد که با باتوم و کابل، اسرا را می زدند و کسانی که به اردوگاه وارد می شدند باید از وسط این دو صف عبور می کردند که کمتر کسی هم به آخرِ تونل می رسید، بیشتر بچه ها وسط های راه می افتادند. بعد از دو، سه روز دنبال 2 نفر از همرزمانم به اسم "حمید زرگوشی" و "رحمان سلطان" گشتم که مثل من، خبر شهادتشان را داده بودند ولی جسدشان پیدا نشده بود، تا این که بالاخره بعد از حدود یکی، دو ماه رحمان را پیدا کردم. دو شهیدی که حالا در اردوگاه بعثی ها همدیگر را ملاقات می کردند.

نوید شاهد: غروب های اسارت چگونه بود؟
بسیار دلتنگ. بیشتر از هر لحظه ای به یاد خانواده هایمان می افتادیم و بغض راه گلویمان را می بست. یادم می آید که حتی خیلی  دلتنگ حضرت امام (ره) می شدیم و بعضی از اسرا برای ایشان به صورت رمزی نامه می نوشتند به این صورت که او را "پدربزرگ عزیزم" خطاب می کردند و امام هم نامه ها را پاسخ می دادند. حضرت امام در یکی از این نامه ها نوشته بودند:
" فرزندان عزیزم من هم به یاد شما هستم. صبور باشید." و این جملات آن قدر در تقویت روحیه ی اسرا تاثیر داشت که بیشترِ سختی ها و شکنجه ها را قابل تحمل کرده بود.

نوید شاهد: از سختی ها و شکنجه های بعثی ها بیشتر برای خوانندگان بگویید.
  سختی و شکنجه بسیار بود؛ اما تحمل و ایمانِ بچه ها بیشتر بود. آب و غذا کم بود؛ اما بچه ها یواشکی روزه می گرفتند. عبادت های پنهانی و نماز خواندن های پنهانی، شیرینی ای داشت که قابل وصف نیست. ما را یاد سختی ها و شیرینی عبادت های مسلمانان در زمان دعوت پنهانی حضرت رسول (ص) می انداخت.

نوید شاهد: تلخ ترین خاطره دوران اسارتتان کدام است؟
یک روز شخصی را به اسم " محمد رضایی" به اردوگاه ما آوردند. او مسئول اطلاعات عملیات تیپ امام رضا (ع) بود. مغز متفکر اطلاعات عملیات و نابغه ای که اسمش برای بسیاری از رزمندگان آشنا بود. یکی از اسرا بدون قصد و غرض خاصی از او نزد دیگران تعریف کرد تا این که خبرش به فرماندهان بعثی رسید. او را بردند و تا سر حد شهادت شکنجه کردند اما او کوچکترین اطلاعاتی را فاش نکرده بود. حتی زیر شکنجه، آه و ناله هم نکرد؛ تا این که بعثی ها بعد از نا امید شدن از آن شیرمرد، تصمیم گرفتند که او را به شهادت برسانند. بنابراین او را به یک سالن که اتاق های حمام هم داخل آن بود، بردند و زیر آب جوش قرار دادند. با بدن برهنه او را روی خرده های شیشه غلت داده بودند و بدنش را هم با اتو سوزانده بودند و ...
هنگام شکنجه دادنِ بچه ها برای این که صدایشان بلند نشود یک لنگه دمپایی را داخل دهان آن ها می گذاشتند ولی داخل دهان محمد یک قالب صابون بزرگ گذاشته بودند. محمد از شدت درد آن قدر صابون را فشار داده بود که یک تکه از صابون به گلویش پرت شده بود و او را خفه کرده بود. بعد هم برای تبرئه ی خود او را روی سیم خاردارها انداختند و به بهانه این که شهید قصد فرار داشته است او را  گلوله باران کردند.
هر وقت از او می پرسیدیم چگونه می تواند زیر شکنجه سکوت کند و صدای ناله اش بلند نشود، می گفت: من روزی که لباس مقدس دفاع از آب و خاکم را بر تن کردم همه ی این سختی ها را به جان خریدم و خودم را برای شهادت آماده کردم؛ اما حالا که سعادتِ شهادت نصیبم نشده و اسیر شده ام، بگذار تا می توانند مرا شکنجه کنند، مطمئن باشید داغ ناله کردن و ضعف را بر دلشان می گذارم.
پیکر مطهر این عزیز که در آن جا دفن شده بود بعد از 25 سال به وطن برگردانده شد اما جنازه اش هنوز تازه بود و از تابوتش خون می چکید.

نوید شاهد: اخبار جنگ به شما هم می رسید؟
ما به اخباری که آن ها منتشر می کردند اعتماد نمی کردیم ولی چون در بیمارستان، اسرای بندهای دیگر، قدیمی و جدید همدیگر را می دیدیم اخبار مختلف را رد و بدل می کردیم. خبر عملیات ها و وضعیت جنگ و اخبار مربوط به دوستان و همرزمانمان؛ حتی پدر و پسری در بیمارستان همدیگر را پیدا کردند و از حال هم باخبر شدند.

نوید شاهد: خانواده چگونه خبر آزادی تان را دریافت کردند؟
 اردوگاه ما مخفی بود؛ یعنی لیست اسرا را به صلیب سرخ نداده بودند و این یعنی این که مرده و زنده ی ما فرقی نداشت. از طرفی چون خیلی ها من را دیده بودند که زخمی شده ام و بعدها هم اثری از من پیدا نکرده بودند، به خیال این که شهید شده ام، خبر شهادتم را به خانواده ام داده بودند و آن ها هم برایم مراسم ختم گرفته بودند. همسرم تعریف می کرد که با این وجود، نسبت به قطعی بودنِ شهادتم تردید داشته اند؛ حتی دخترم اجازه شیون و عزاداری را به مردم نداده بود و همسرم نیز تا زمانی که از اسارت بازگشتم رخت سیاه بر تن پوشیده بود.
(با بغض و اشک) پسرم همیشه سهم غذای من را کنار گذاشته بود و در انتظار بازگشتنم شب و روزش را سپری کرده بود.
همسرم می گفت: همیشه اخبار را رصد می کردیم و مترصد گرفتن خبر سلامتی ات بودیم.
تا این که بالاخره به وطن بازگشتم. یکی از دخترهایم ساکن تهران بود. بعد از 3 روز که در قرنطینه بودم ابتدا به کمک خیرین، آدرس منزل دخترم را پیدا کردم و یک شب را در کنار آن ها ماندم و سپس به ایلام آمدم. در میان استقبال پرشور اهالی محل به خانه رفتم در حالی که فرزندانم را نمی شناختم و یکی، یکی آن ها را به من معرفی می کردند.
بعد از دو، سه روز وقتی که چشمم به اعلامیه های ختم خودم افتاد حس عجیبی پیدا کردم و یاد آن آیه از کلام الله مجید افتادم که انسان بعد از مرگ از خداوند می خواهد که به دنیا بازگردد تا عمل نیک انجام بدهد و گناهانش را جبران کند و حالا من انگار فرصت دوباره ای پیدا کرده بودم انگار از مرگ به زندگی دوباره باز گشته بودم بنابراین از خداوند خواستم تا توفیقی دهد که از این فرصت به دست آمده بتوانم استفاده کنم.

نوید شاهد: و کلام آخر...
کلام آخر هم این باشد که یادمان باشد که یادمان نرود تمام ارزش هایی که یک روز برایشان جان دادیم و سختی های بسیاری را تحمل کردیم.
آری! به راستی که باید، یادمان باشد که یادمان نرود.
مصاحبه از نوید شاهد ایلام

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده