دلنوشته دختر شهید محمد علی گل گلی در فراق پدر:
پدر، کاش بودی و اشک های کودکانه و بی کسی من و خواهرم فرشته را می دیدی من و او عادت کرده بودیم که شبها قبل از خواب گریه کنیم...

به گزارش نوید شاهد ایلام، شهيد محمد علي گل گلي فرزند علي مرد در سال 1344 هجري شمسي در طايفه باولگ(محمود بيگ)ملكشاهي ديده به جهان گشود و با تحصيل در نهضت سواد آموزي به مقطع تكميلي نهضت رسيد.پس از آن به عنوان پاسدار به تيپ 114 حضرت امير(ع)سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ملحق شد و سرانجام در سي و يكمین روز از مرداد ماه سال 1364 در منطقه چنگوله بر اثر اصابت تركش به ناحيه گردن به فيض عظيم شهادت رسيد.
مزار اين شهيد بزرگوار دوران دفاع مقدس در گلزار شهداي صالح آباد از توابع شهرستان ايلام واقع است از اين شهيد 2 فرزند دختر به يادگار مانده است.

متن دلنوشته:
سلام بابای خوبم که هیچگاه واژه دخترم را از او به یاد ندارم چون من فقط دو سال داشتم و خواهرم که هنوز به دنیا نیامده بود. یتمان را رازی هست که قلب من نمی داند، زندگی راز و رمزی هست که فراموش کرده ام .
ای جنگ تو چگونه غارتگری بودی که زندگی را به یغما بردی. مرا با برگ پنهان کرده ای با برگ زرد و سرخ پاییزی، من می روم و آنگاه که راز آفرینش را لمس کنم باز خواهم گشت. تنها در کنجی با صدای گریه های هم می خوابیدیم. هر وقت یکی از ما مریض می شد دیگری سرش را به دامن می گرفت و پرستاری اش می کرد. احساسی که داشتیم حتی فکر کردنش هم برای دیگران قابل درک نبود همیشه زیباترین فصل برایم زمستان بود چون تمام احساساتم را در آن پیدا می کردم ، وقت سرما که لباس و ظرف می شستم دستهای کوچک که وقتی مادرم بود تنها مدادم را با آن می گرفتم. اما حالا بزرگ شده ام دوست دارم مثل هم سن و سال هایم با تو حرف بزنم، از شادی ها و از غم ها، از بی کسی هایم برایت بگویم.
راستی برایت نگفتم چند سال از شهادتت گذشته بود مادر، در بستر بیماری افتاد. تا آن وقت مادر پرستار و پشتیبان و غمخوار مان بود.اما از آن پس، می بایست من پرستار او می شدم. شده بودم سنگ صبور مادر. دو سال از بیماریش می گذشت و سرانجام دومین خورشید زندگیم غروب کرد و این بار فانوس کم سوی را که در خانه مان روشن بود برای همیشه خاموش شد. حالا نمی دانم غم بی پدری را تحمل کنم یا رد بی مادری!
کاش بودی و اشک های کودکانه و بی کسی من و خواهرم فرشته را می دیدی من و او عادت کرده بودیم که شبها قبل از خواب گریه کنیم از آنجا که بچه های دیگری را می دیدیم که در آغوش گرم پدر و مادرشان خوابشان می برد. گریه ام می گیرد. هر وقت به مدرسه می روم اولین حرف همکلاسی هایم این است یکی می گوید پدرم هر روز موهایم را شانه می زند ، دیگری می گوید هر شب پدر ما را به میهمانی می بردو ... نوبت به من می رسد نمی دانستم چه بگویم. تنها اشک ریختن را پناه حرف هایم قرار می دادم هر قت صدای زنگ خانه مان به صدا در می آید یا صدای پای یکی به گوشم می رسد بی اختیار از جایم می پرم. به امید آنکه تو آمده ای!
اما وقتی به گوشه و کنار خانه نگاه می کنم جز سکوت و ناامیدی چیز دیگری نمی بینم. هر وقت از مادر می پرسیدم که چرا همه بابا دارند و ما نداریم، می گفت شما خدا و من را دارید و من از این که مادرم همیشه می گفت ای کاش من هم می رفتم می خندیدم.نمی دانستم که این ای کاش ، عاقبت به حقیقت می پیوندد و تنها من و خواهرم طعمه تنهایی می شویم. مادرم می گفت هر وقت پدرت از جبهه بر می گشت قبل از آنکه گردِ راه از تن بزرداید سراغ تو را می گرفت و تو را در آغوش می گرفت. و به اندازه یک دنیا نگاهت می کرد و تو را بوسه باران می نمود، دستان کوچک و کودکانه ات را در میان دستان بزرگ و مردانه اش می گرفت و می گفت: کی این دست ها بزرگ می شوند؟ وقتی این دست ها بزرگ شوند من نیستم که بزرگ شدن باغ زندگیم را ببینم مادر می گفت: (هر وقت پدرت راهی جبهه می شد می گفت سکینه را اول به خدا بعد به تو می سپارم). اما حالا تنها به آن حرف های زلال و روشن فکر می کنم که اگر روزگاری چون روزگار گذشته سراغم بیاید چگونه می توانم مثل پدرم باشم و به مبارزه برخیزم. دارم خودم را آماده می کنم. زود باش که وقت کار است با توام ای دلم.
منبع: اداره اسناد و انتشارات بنیاد شهید و امور ایثارگران استان ایلام
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده