خاطره‌ای از شهید آتش باز «۱»

نوری در سنگر و عطری که مشام‌ها را معطر کرد

خانواده شهید «رحیم آتش‌باز» در خاطره‌ای نقل می‌کنند: «روزی که همه اعضای خانواده دور هم جمع شده بودیم، رحیم دوباره شروع به تعریف یکی از خاطراتش کرد. با حالتی خاص گفت: «یک شب جمعه بود. همه در سنگر جمع شده بودیم و دعای کمیل می‌خواندیم...» خاطره ای از این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
کانال زیر آتش دشمن
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۴۶»

کانال زیر آتش دشمن

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «در آن شب در یک گوشه‌ای از خاک ریز‌ها در گیرجنگ بودیم که مهمات آرپی جی تمام کرده بودیم، من و عباس حاج زمانی رفتیم که مقداری آر پی جی پیدا کنیم، مقداری به عقب در یک کانال برگشتیم که مهمات ببریم که آتش سنگین شده بود...» قسمت چهل و ششم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
تکبیرگویان خط را از دشمن گرفتیم
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۴۵»

تکبیرگویان خط را از دشمن گرفتیم

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « آنها گفتند حمله را شروع کنید، بچه‌ها تکبیر گویان به صفوف دشمن حمله‌ور شدند و در عرض نیم ساعت خط را از دشمن زبون گرفتند...» قسمت چهل و پنجم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
رمز پیروزی رزمندگان، دعا و مناجات / یک شیشه عطر گل یخ
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۴۴»

رمز پیروزی رزمندگان، دعا و مناجات / یک شیشه عطر گل یخ

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «ما حرکت کردیم در راه ابراهیم علی نژاد یک شیشه عطر گل یخ قول من داده بود به من داد و من در وسط راه آن عطر به سر و صورت بچه‌ها می‌زدم و دعا می‌خواندیم و می‌رفتیم، ولی خدا بهتر می‌داند در آن شب در حرکت بچه‌ها چگونه دعا می‌خواندند و...» قسمت چهل و چهارم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
آخرین وضوی مهدی
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۴۳»

آخرین وضوی مهدی

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «مهدی رضا زاده آن سردار دسته‌ی ما، آن حمزه‌ی ما، آن مقداد ما و آن سلمان ما، بر سر گودالی که مقداری آب در آن جمع بود نشسته بود و آخرین دست نماز خود را گرفت، آن شب مهدی آن‌قدر ساکت شده بود که حد نداشت من صدایش کردم گفتم مهدی می‌خواهیم حرکت کنیم...» قسمت چهل و سوم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
بچه‌های پدافند، نگهبانان شجاع آسمان
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۴۲»

بچه‌های پدافند، نگهبانان شجاع آسمان

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «چند شبی ما در همان جا مستقر بودیم روز‌ها هواپیمای دشمن متجاوز مجدداً خط‌های نزدیک ما را مورد حمله قرار می‌داد، اما پدافند‌های هوشیار ما اجازه ریختن بمب را به آنها نمی‌دادند و ما به روی دژ می‌آمدیم و مشاهده آنها می‌کردیم و می‌گفتیم به زبان خودمانی پدافند بزن! پدافند بزن! بچه‌ها چه شور و هیجانی داشتند، هیچ وقت آن لحظه‌ها را از یاد نمی‌برم...» قسمت چهل و دوم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
هواپیمای غول آسای دشمن و شهادت مردمانمان
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۴۱»

هواپیمای غول آسای دشمن و شهادت مردمانمان

شهید«جمشيد سليمانی»در دفتر خاطرات خود می نویسد:«یاد آن روز افتادم که هواپیمای غول آسای دشمن فضای میهن عزیزمان را ترک کرد و دوباره عده‌ای از عزیزمان و بهترین عزیزانمان را در خاک و خون غلطان کرد...» قسمت چهل و یکم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
میان غرش توپخانه دشمن؛ رزم بی‌امان ادامه داشت
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۴۰»

میان غرش توپخانه دشمن؛ رزم بی‌امان ادامه داشت

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «توپخانه دشمن پراکنده کار می‌کرد و به روی سطح آب می‌خورد و صدای عجیبی به خود می‌گرفت و ما همچنان به رزم بی امان خود ادامه می‌دادیم. دشمن منور‌های بسیاری می‌زد و...» قسمت چهلم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
تاریکی‌ شب و ذکر خدا بر لب‌های دلیر مردان
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۳۹»

تاریکی‌ شب و ذکر خدا بر لب‌های دلیر مردان

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «در بین راه می‌رفتیم که فقط ذکر خدا بر لب‌های دلیر مردان خدا در دل آن تاریکی‌های شب به گوش می‌رسید و همچون ابوذر زمان به پیش می‌رفتیم...» قسمت سی ونهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
دیدار با معشوق با عطر خوش
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۳۸»

دیدار با معشوق با عطر خوش

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « تذکرات لازم را به برادران دادیم و من از آنها شفاعت می‌طلبیدم و آنها را دیده‌بوس می‌کردم و با عطری که ابراهیم علی‌نژاد به من داده بود، آنها را خوش بو می‌کردم تا آنکه موقعه‌ایی که می‌خواهند به دیدار معشوق خود بروند، خوش بو باشند...» قسمت سی و هشتم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
بعدی 3 4 5 6 قبلی