مادر شهید «جعفر خنکدار» میگوید: «هفت سال چشمانتظاری، با چند تکه استخوان به پایان رسید؛ مادر شهید جعفر خنکدار از روزی میگوید که از مکه بازگشت و پیکر عزیزش را در پیراهن سفید احرامش کفن کرد.»
سید علی اصغر قاسمی آزاده جنگ تحمیلی میگوید: پس از دستگیری، با ضربوشتم ما را به یک مرکز پرورش ماهی بردند. حتی قصد داشتند مرا با بیل لودر به داخل استخر ماهی بیندازند. شهادتین را گفتم، اما منصرف شدند. سپس ما را برای بازجویی منتقل کردند. در بیمارستان بصره معاینه شدیم. من و موسی را جدا کردند. او از ناحیه کتف و شکم مجروح بود و خونریزی داخلی داشت، اما همچنان به من سر میزد و روحیهام را حفظ میکرد.
مادرشهید «حمیدرضا قادری » نیز از سالهای کودکی فرزندش یاد کرد و گفت: «او که تا هفت سالگی حتی توان ایستادن بر پاهای نحیفش را نداشت، سالها بعد با همان گامهای لرزان، راهی جبههای شد که قرار بود آخرین ایستگاه زندگیاش باشد؛ مسیری که با نذر و نیاز مادر آغاز شد و با بازگشت استخوانهای بیجانش به خانه، به پایان رسید.»
برادر شهید «حسین بابازاده» میگوید: در حالی که طوفان با تمام توانش اردوگاه را به بازی گرفته بود و چادرها را در هوا میپراکنده میکرد، تنها یک نفر بود که انگار در دنیای دیگری زیست؛ دنیایی که در آن نه صدای رعد میپیچید و نه لرزش باد، که تنها صدای سکوتِ نمازش بود.
پدر شهید «محمد اللهقلی» نیز از سالهای کودکی فرزندش یاد کرد و گفت: محمد از همان بدو تولد بچهای قشنگ و بامزه بود و همه این را میگفتند. از کودکی همیشه دوست داشت با من باشد؛ هر جا میرفتم، همراه من میآمد و محمد تحمل ناراحتی خانواده را نداشت و خوشقلب بود. همیشه تلاش میکرد خانوادهاش ناراحت نباشند.
سردار حاج «علی فردوس» میگوید: این آزاده و جانباز اهل مازندران با بیان اینکه مجروحیت مانع ادامه حضورش در جبهه نشد، گفت: مجدداً همراه شهید خاکسار به منطقه گیلانغرب و اسلامآباد اعزام شدیم و در آن مقطع تمام نیروهای ارتش در حال جابهجایی بودند و گفتند قرار است یک عملیات بزرگ در جنوب انجام شود. خودمان را به اهواز رساندیم و برای عملیات فتحالمبین آماده شدیم.
خواهر شهید «نجف علی کلامی» میگوید: یک شب خواب دیدم یک آقایی که شال سبز بر سر دارد قرآن بزرگ آورد روی تلویزیون ما گذاشت از خواب بیدار شده و گفتم: دیدن تلویزیون حرام است چرا من این خواب را دیدم برای برادرم گفتم ایشان گفت روزی میرسد در تلویزیون راجع به قرآن صحبت میشود و این تلویزیون اشکالی ندارد.
پدر شهید «حبیب الله سیفی مقدم» میگوید: پسرم در مورد شهادت میگفت؛ «ما که از امام حسین بالاتر و برتر نیستیم. شما افتخار کنید ما به جبهه برویم و به شهادت برسیم»