برگی از خاطرات شفاهی؛
مادر بزرگوار شهید «محمد شنبول» روایت میکند: «وقتی محمد میخواست به جبهه برود گفت: «مادر جان دوست دارم بندهای کفشم را ببندی که با رضایت کامل شما به جبهه بروم» بندهای کفش را که بستم، گفت: «دکمههای پیراهنم را برایم ببند.» وقتی دکمههایش را بستم، خودش را در بغلم انداخت و شروع کرد به گریه کردن، برای اولین بار اشکهای او را دیدم.» در ادامه شما را به تماشای قسمتی از فیلم این مصاحبه دعوت میکنیم.