ماجرای خواب برادر شهید صید فتحی بانقلانی همزمان با شب شهادت برادر
خواب دیدم که انگشتر فیروزه ای که در انگشت دست راستم بود، سیاه شده است.صبح که از خواب بیدار شدم ، انگشتر را دیدم که واقعاً سیاه شده بود. خیلی نگران و ناراحت بودم...

به گزارش نوید شاهد ایلام، شب پنجشنبه پنجم تیرماه 1365 بود. خواب دیدم که انگشتر فیروزه ای که در انگشت دست راستم بود، سیاه شده است. (آن انگشتر موجود است). صبح که از خواب بیدار شدم ، انگشتر را دیدم که واقعاً سیاه شده بود. خیلی نگران و ناراحت بودم . صبح روز بعد که به نماز جمعه رفتم، با وجودی که هواپیمای بعثی عراق هر روز شهر ایلام را بمباران می کردند، استقبال مردم از نماز جمعه خیلی خوب بود و سیل خروشان جمعیت در هر جمعه ، سنگر نماز جمعه را پر می کرد.
 به هنگام ایراد خطبه های نماز جمعه، در فکر خواب و رویای دیشب بودم. خدایا! چه خواهد شد؟ در آن روز پیکر مطهر تعدادی از شهدا را آورده بودند که از محل نماز جمعه ، به سوی گلزار شهدای صالح آباد تشییع شوند.
در تشییع پیکر شهدا شرکت نمودیم، هر لحظه احساس می کردم  تنها برادرم یعنی صید فتحی شهید شده باشد. روز سیزدهم تیرماه 1365 دو نفر از اقوام به منزل ما آمدند. آثار نگرانی در وجودشان نمایان بود. مرا صدا زدند و پرسیدند: خبر از صید فتحی ندارید؟ گفتم : چرا؟ دو سه روزی است که نامه ای از ایشان آمده که حکایت از سلامتی ایشان می کند. مرا همراهی کردند تا به سالن به سر پوشیده غسالخانه ایلام رسیدیم. به آنها گفتم : چرا مرا اینجا آورده اید؟ گفتند: تعدادی شهید آورده اند، اسم برادر شما هم در بین آنهاست. باید شما بگردید و در بین این شهداء ، ایشان را شناسایی کنید. به اتفاق ، بین شهدا گشتیم.
همگی با چهره های نورانی به خواب همیشگی فرو رفته بودند، تا اینکه چهره شهید صیدفتحی را دیدم. ناله و فریاد زدم و سپس او را بوسیدم. بر اساس خوابی که دیده بودم ، انگشتر سیاه شده را به پیکر مطهرشان مالیدم. انگشتر به حالت اول خودش برگشت. درست، همان شب که خواب دیده بودم، صبح روز بعد یعنی جمعه مورخ ششم تیرماه 1365 تنها برادرم به دیار باقی شتافته بود و پیکر پاکش در سیزدهم تیرماه 1365 به اتفاق تعدادی از شهدا در گلزار شهدای علی صالح(ع) ایلام به خاک سپرده شد.
شهید در نامه ای که در بیست خردادماه 65 نوشته بود از « خواست خدا» و « آنچه خدا بخواهد» صحبت نموده بود. نوشته بود که دیشب در زیر تخت خواب من ، مار خیلی بزرگی خوابیده بود. صبح که از خواب بیدار شدم به کمک همسنگرانم او را کشتیم. اگر خواست خدا نبود این مار مرا از بین می برد و هر چه خدا خواهد ، آن خواهد شد.
 راوی خاطره :برادر شهید

 مروری بر زندگینامه شهيد صيد فتحي بانقلاني
فرزند مرتضي و نارنج در سال 1344 در ميان خانواده اي مذهبي و مستضعف در روستاي بانقلان از توابع ايلام به دنيا آمد. دوران ابتدائي در روستاي بانقلان و راهنمايي و متوسطه را در شهر ايلام سپري نمود شهيد در كنار تحصيل كمك حال و مددكار پدر كارگرش بود وي در سال 64 به عنوان سرباز وظيفه عازم جبهه ي قصر شيرين شد و سرانجام در ششمین روز از تیرماه 65 در منطقه ي سومار بر اثر اصابت تركش و موج حمله هوايي دشمن به درجه رفيع شهادت نائل آمد . و در سیزدهم تیرماه 65 پيكر شهيد گرانقدر در گلزار شهداي علي صالح(ع) به خاک سپرده شد.
راوی خاطرات برادر شهید صید فتحی بانقلانی

**روحشان شاد و راهشان پررهرو **

منبع : اداره هنری، اسناد و انتشارات - معاونت فرهنگی آموزشی- بنیاد شهید و امور ایثارگران استان ایلام
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده