برگی از خاطرات جانباز شهید "صارم طهماسبی "
ابامنیر یک جلاد به تمام معنا بود، خودش تعریف کرده بود که هفتصد پرده گوش اسرا را با سیلی های غافلگیرانه پاره کرده است! تا اینکه یک روز مریض شد و تنها دکتر اردوگاه اسرای ایران بود که توانست جانش را از مرگ نجات دهد.

به گزار ش نوید شاهد ایلام، آزاده و جانباز هفتاد درصد شهید صارم طهماسبی فرزند کهزاد در سال 1336 دیده به جهان گشود بعد از فعالیت های زیاد در دوران انقلاب و شرکت در جنگهای چریکی بر علیه لبنان سرانجام در سال 63 توسط گروه فرسان به اسارت در آمد و پس از 50 ماه تحمل دوران سخت اسارت با افتخار به میهن بازگشت و در رشته علوم سیاسی تا مقطع ارشد ادامه تحصیل داد و تا دوران بازنشستگی در سپاه مشغول خدمت شد. او سرانجام در صبح جمعه 15 آبان ماه 1394 بعد از غسل معمول هر جمعه در آستانه ی حرکت به نماز جمعه چشم از جهان دوخت و دیده به دیدار جهاندار افروخت .

"موهبت بزرگ" بخشی از خاطرات این آزاده شهید از فداکاری یک پزشک ایرانی است که جان یکی از عراقی ها را در اردوگاه موصل 4 نجات داد :

من مطمئنم که اکثر اسرای اردوگاه موصل4 قیافه مخوف و وحشتناک «ابامنیر» را خوب به یاد دارند. ابامنیر یک جلاد به تمام معنا بود، خودش تعریف گرده بود که هفتصد پرده گوش اسرا را با سیلی های غافلگیرانه پاره کرده است! هر چند که این عمل در مقابل یک اسیر کتف بسته افتخاری به حساب نمی آمد ولی او به خودش می بالید که از اینچنین توانی برخوردار است.
 ابامنیر جوشکار اردگاه بود او همیشه مثل حیوانات درنده گوشه ای کمین می کرد و هنگام تردد اسرا در داخل محوطه اردوگاه از پشت سر طوری که اسرا متوجه حضورش نشوند ناگهانی با هر دو دستش محکم توی گوش اسرا می نواخت که همین اغفال و شوک شدت ضربه ی دستش ر دو چندان می کرد. ابامنیر به خاطر ارداتی که به صدام و ایادی کثیفش داشت گاهی اوقات در پست نگهبانی هم قرار می گرفت و خودش را در قالب یک نیروی نظامی نشان می داد.


آن موقع کسی به نام دکتر مولودی با من در ارتباط بود و خیلی با هم صمیمی بودیم، یک روز من و دکتر مولودی همین طور که در محوطه داخل اردوگاه قدم می زدیم متوجه شدیم که ابامنیر از رو به رو دارد به سمتمان می آید، من یواشکی به دکتر گفتم مسعود! ابامنیر دارد به سمتمان می آید، مواظب باش! نکند فکر سیلی در سر داشته باشد، حواست جمع باشد.
ابامنیر حالا در یک قدمی ما قرار گرفته بود وقتی که نگاه در نگاهش دوختم، دیدم که رنگ صورتش کاملاً پریده بود و ناخوش به نظر می رسید. ابامنیر بی مقدمه رو به دکتر کرد و گفت: دکتر شکمم درد می کند، دکتر مولودی دست به شکم ابامنیر گرفت و گفت من که الان وسیله ای در اختیار ندارم(منظور تجهیزات پزشکی بود) ولی با این توضیحات احتمالاً مشکل آپاندیس داشته باشید پس در اولین فرصت خودت را به دکتر متخصص نشان بده، ابامنیر در جواب دکتر مولودی گفت: اتفاقاً مراجعه کرده ام منتها چون عملیات فاو صورت گرفته به من گفته اند که فعلاً هیچ دکتری در دسترس نیست، همه اعزام شده اند و باید صبر کنی. دکتر مولودی ادامه داد چون وضعیت این نوع بیماری قابل پیش بینی نیست پس نمی توان مدت زمان مشخصی را برای وخامت یا برطرف شدن آن در نظر گرفت و تو خیلی سریع باید بستری بشوی!

ابامنیر که با شنیدن حرفهای دکتر دچار هراس شدیدی شده بود. مأیوسانه به دکتر مولودی گفت: دکتر الان باید چکار کنم دکتر در جوابش گفت همین الان دوباره نزد دکتر اردوگاه برو و از او بخواه که بطور اورژانسی تو را بستری کنند چون به نظر من خطر خیلی جدی است، ابامنیر دستپاچه از پیش ما رفت او از دکتر اردوگاه خواسته بود که با تأمل بیشتری به رفع مشکلش بپردازد، اما دکتر اردوگاه این بار هم مثل بار قبل گفته بود که تا اطلاع ثانوی، نه دکتر و نه جراحی در اختیار نداریم، که بخواهند شما را معالجه کنند؛ باید صبر کنی و چاره ی دیگری نیست. بعد از گذشت ساعاتی ابامنیر دوباره به دکتر مولودی مراجعه کرد و عاجزانه می خواست که او را معالجه کند! اگر چه هیچ کسی از آزار دیدن یک انسان خوشحال نمی شود اما من دوست داشتم که ابامنیر بیش از اینها زجر بکشد چرا که زجری که اسرا از دست ابامنیر کشیده بودند دردناک تر از زجر ابامنیر بود. دکتر مولودی گفته بود من برای انجام این کار مشکلی ندارم! امکانات را برایم مهیا کنند در اولین فرصت تو را به اتاق عمل خواهم برد!

آماده برای درمان
سرانجام نیروهای عراقی ضمن هماهنگی با بیمارستانی در داخل شهر، دستهای دکتر مولودی را از پشت بستند و در اسرع وقت با یک خودرو او را به بیمارستان شهر منتقل کردند تا تمهیدات لازم را برای بستری و جراحی وی بعمل آورند. بعد از خروج دکتر مولودی از اردوگاه زمزمه های فراگیر شد، اسرا ناراحت شدند. بعضیها از این رفتار و واکنش مثبت دکتر مولودی متعجب شدند بعضی گله مند، منتظر برگشت دکتر مولودی بودند تا حقیقت امر مشخص  شود.

هیچ کس از نیّت و هدف دکتر مولودی به درستی خبردار نبود اما آنچه مسلّم بود این بود که اسرا با توجه به آزار و اذیت فراوان و عقده هایی که از ابامنیر به دل گرفته بودند از این برخورد دکتر سخت ناراحت بودند، جملگی معترض شدند که دکتر حق نداشته ابامنیر را جراحی کند، دکتر باید می گذاشت که بمیرد و از این قبیل حرفها.
خوب فضای آسایشگاه هم به شکلی بود که تنها همزبان دکتر مولودی که نسبتی با کردها داشت من بودم و بیشتر اعتراض ها از جانب اسرا به من گوشزد می شد، چون اسرا تا حدودی با دکتر تعارف داشتند، من هم گفتم برادران اجازه بدهید که دکتر برگردد آن وقت همه چیز روشن می شود، پس بهتر است که فعلاً صبر کنیم.

بدبینی اسرا
با بالا گرفتن شایعه مساعدت دکتر مولودی به ابامنیر، بعضی از اسرا تصمیم گرفته بودند که دکتر حق نداشته ابامنیر را جراحی کند، دکتر باید می گذاشت که بمیرد و از این قبیل حرفها
با بلا گرفتن شایعه مساعدت دکتر مولودی با ابامنیر، بعضی از اسرا تصمیم گرفته بودند که دکتر را بکشند! بالاخره من اسرا را متقاعد کردم که فعلاً احترام دکتر را داشته باشند و اجازه ندهند که به این سادگی بین ما دو دستگی و تفرقه ایجاد شود. آقای جمشیدی از مصلحینی بود که اسرا خیلی از او تبعیت می کردند. او هم با من هم عقیده بود تا اینکه دکتر برگشت، روز بعد من نزد دکتر رفتم و ماجرا را از او جویا شدم، گفتم که دکتر حقیقتاً اسرا از این حمایت و برخورد مسالمت آمیز شما با ابامنیر گله مندند. دکتر گفت هر کس این جور فکری کرده خیلی اشتباه کرده، من یک دکترم و در هر شرایطی باید وظیفه ام را انجام بدهم. حتی اگر طرف حسابم ظالم باشد او ادامه داد من زمانی که دوره دکتریم را به اتمام رساندم در پیشگاه خداوند و کتاب آسمانیش سوگند یاد کرده ام، هر مریضی را که به دستم معالجه می شود شفا دهم. من هم به همان خدایی که شما در راهش قدم گذاشته اید و اسیر شده اید قسم خورده ام که تنها در راه رضای او قدم بردارم و خدمت کنم.

چند روز از این ماجرا گذشت اسرا ارتباط خود را با دکتر مولودی کم رنگ و ضعیف کردند و نسبت به او کم محبّت شدند، دکتر مولودی خودش هم به خوبی متوجه این جریان شده بود! من در این مورد با حاج آقا جمشیدی هم هماهنگ شده بودم که از بروز رفتارهای جنجالی اسرا با دکتر مولودی جلوگیری کنیم، جمشیدی می گفت دکتر که این کار را انجام داده پس چه بهتر که ما با این قضیه متعادل تر و منطقی تر برخورد کنیم. بعد از مدت زیادی ابامنیر که حالا چند هفته ای از رفع کسالت و عمل جراحیش می گذشت به نزد ما برگشت، کاملاً عوض شده بود. او همیشه به وسیله جعبه های کوچک خرمای بسته بندی شده اخبار و اطلاعات مؤثقی از ایران را به ما می رساند! ابامنیر، برخلاف گذشته ی ددمنشانه اش خوشرو، خوش اخلاق، متواضع و نقدپذیر شده بود  و می شد به راحتی این تغییر نگرش در شیوه رفتار او را مشاهده کرد. تا جایی که اگر اسرا از او می خواستند که آنها را فرار دهد حتماً این کار را انجام می داد.

موهبت بزرگ

پیک سازش
ابامنیر پیک سازشی شده بود که امکانات ضروری در آن زمان، همچون باطری قلمی کاغذ، خودکار،د قرص های قلب و زیر زبانی فشار خون را به راحتی در اختیار اسرا می گذاشت، تا اینکه کار به جایی رسید، همان اسرایی که می گفتند باید دکتر مولودی را بکشیم دست دکتر مولودی را می بوسیدند که با این موهبت کوچک چه موهبت بزرگی را برای آنان به ارمغان آورده است. آنها از نیّت نیک دکتر مولودی آگاه و خرسند شدند(شرط عمل جراحی دکتر با ابامنیر این بود که پس از بهبودی اش با اسرا متعادل تر رفتار کند) و معترف شدند با این عمل، دکتر مولودی که باعث نجات ابامنیر شد در مقابل این مساعدت باعث نجات بسیاری از اسرای مریضمان شد. عراقی ها وقتی متوجه رفتار صلح آمیز ابامنیر با اسرا شدند او را به مکان دیگری منتقل کردند. اما بعدها متوجه شدیم که ابامنیر به خاطر ظلم بی حد و حصر سران بعث به ایران پناه آورده (اسیر مصلحتی) و بعد از تبادل اسرا خود نیز در هیئت یک اسیر جنگی به آغوش خانواده اش برگشته بود.
صارم طهماسبی - اردوگاه موصل4
منبع: اداره اسناد و انتشارات- بنیاد شهید و امور ایثارگران استان ایلام
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده