حسن هاشمی همرزم «شهید حاج یادگار امیدی» از خاطراتش با شهید چنین می گوید: یک روز حاج یحیی خادمی که جانشین تیپ بود با بی سیم با من تماس گرفت و گفت که به بانروشان بیایم. من به دفتر فرماندهی وارد شدم، حاج یادگار را هم آن جا دیدم. سلام کردم و باهم مچ انداختیم. من می دانستم که زور و توانم به او نمی رسد، اما پاپیچش شدم که با هم کُشتی بگیریم ولی او این کار را نکرد.
به گزارش نوید شاهد ایلام، شهید حاج یادگار امیدی فرزند کیقباد سال 1333 در روستای چشم رشید کارزان دیده به جهان گشود، تحصیلات خود را به طور متفرقه ادامه داد بعد از پایان دوره ابتدایی در گارگاههای فنی ایلام مشغول به کار شد.

با شروع جنگ در حالیکه در جهاد سازندگی مشغول به کار بود به میدان جنگ شتافت. شهید بارها مجروح شد اما دست از نبرد با دشمن نکشید و به عضویت رسمی سپاه پاسداران در آمد، وی از بانیان صندوق قرض الحسنه شهدا در ایلام  بود. سال 1363 به خانه دوست دعوت شد و در هشتمین روز از آذر ماه  1364پس از  یک نبرد دلیرانه در منطقه کانی سخت مهران بر اثر شلیک تیر مستقیم به ناحیه سر به شهادت رسید. مزار شهید در جوار امامزاده علی صالح(ع) قرار دارد.از این شهید گرانقدر سه فرزند به یادگار مانده است.



راوی خاطره حسن هاشمی همرزم شهید یادگار امیدی
من فرمانده گردان تخریب تیپ 114 امیرالمؤمنین(ع) بودم و چون از همان اوایل سال 1359 در مناطق عملیاتی مهران و میمک حضور داشتم، با بیشتر نیروها و پاسداران ایلامی دوست و آشنا بودم. از طرفی چون من غیربومی، اهل مشهد و از سادات بودم نیروهای بومی خیلی هوایم داشتند و به قول خودمان کاری می کردند که من احساس غربت و تنهایی نکنم.
بیشتر وقت ها یا من سر به سر بچه ها می گذاشتم و باهاشان شوخی می کردم و کُشتی می گرفتم یا آن ها با من شوخی می کردند. جو بسیار صمیمانه ای بین نیروها حاکم بود و مثل این روزها، ریاست و قدرت از منظر اداری و سازمانی معنایی نداشت. من عادت داشتم با تمام بچه هایی که سلام و علیک داشتم به شوخی کُشتی می گرفتم.
 کُشتی گرفتن من هم چند لحظه بیشتر نبود، شیوه ی کارم قاعده و قانون نداشت. مثلاً یکی آرام ایستاده یا نشسته و بعضی وقت ها هم دراز کشیده و در حال استراحت بود، من تا وارد می شدم بهش حمله ور می شدم و بعد گوشه ای می نشستم.
این کار و عادت ، برای همه ی دوستان رزمنده چیز آشنا و معمولی ای بود. چون من در گردان تخریب بودم، به نوعی با همه ی فرمانده گردان ها، فرمانده تیپ، جانشین تیپ، رییس ستاد و همه ی مسئولین ارتباط داشتم.
حاج یادگار را از نزدیک می شناختم آن وقت ها که نیروهای حاج یادگار به شناسایی می رفتند و موضع یا پایگاهی را برای عملیات انتخاب می کردند، برای باز کردن معبرها به سراغ من می آمدند. من هم نیروی تخریب در اختیارشان می گذاشتم.
حاج یادگار ذاتاً آدم متین و آرامی بود و زیاد اهل شوخی کردن نبود، در مقابل، من آدم شلوغ و به قول بچه ها پر درد سری بودم. یک روز حاج یحیی خادمی که جانشین تیپ بود با بی سیم با من تماس گرفت و گفت که به بانروشان بیایم. من رفتم به دفتر فرماندهی وقتی وارد شدم، حاج یادگار را هم آن جا دیدم. سلام کردم و مچ انداختم، حاج یادگار به آرامی جوابم را داد. من می دانستم که زور و توانم بهش نمی رسد، اما پاپیچش می شدم که با هم  کُشتی بگیریم ولی او این کار نکرد و گفت: در منطقه ی میان کوه به شناسایی رفته ایم و قرار است در آن جا یک عملیات محدود داشته باشیم. در یکی از معبرها با نوعی مین رو به رو شده ایم که تاکنون ندیده ایم و نتوانستیم آن ها را خنثی کنیم. حالا آمده ام دنبالت تا با هم برویم و مین ها را خنثی کنی. من گفتم: نیرو در اختیارت می گذارم، اما حاج خادمی قبول نکرد و گفت: خودت باید با آقای امیدی بروی!چاره ای نبود، چون از خلق و خوی آقای خادمی خبر داشتم و هر وقت عصبانی می شد کسی جلودارش نبود، با بی میلی قبول کردم و به اتفاق حاج یادگار به میان کوه رفتیم. چون این رفتن و همراه شدن اجباری بود، در بین راه خیلی صحبت نکردیم.
به میان کوه که رسیدیم، به اتفاق چند نفر دیگر از نیروها راهی منطقه ی مورد نظرشدیم و بعد به میدان مین رسیدیم و آن ها مین ها را نشانم دادند. مین ها از نوع تخته چوبی بود که عراق تازه آن ها را وارد میدان جنگ کرده بود. من با احتیاط مین ها را خنثی کردم و چند نمونه از آن ها را با خودم آوردم. در بین راه ، وقتی که کارها تمام شده بود و وارد منطقه ی آرام شده بودیم، یک مار کوچک را دیدم که شیطنتم گل کرد و آن را گرفتم و توی جیب باد گیرم انداختم و زیپ بادگیر را هم بستم. افرادی که همراهم بودند گفتند با این مار چه کار می خوای بکنی؟
گفتم باهاش کار دارم به مقر برگشتیم و از آن جا به همراه حاج یادگار به قرارگاه بانروشان آمدیم. وقتی به قرارگاه رسیدیم به طرف سوله ی فرماندهی رفتیم.حاج یادگار نمی دانست که من مار به همراه دارم و آن توی جیب بادگیرم قایم کرده ام. وارد دفتر که شدیم، حاج خادمی گفت: مین ها را خنثی کرده ای!؟
گفتم: آره!
حاج خادمی در ادامه گفت: نمونه شان را به همراه آوردی؟
گفتم : آره!
گفت: ببینم چه طوری هستند، نشان بده!
گفتم: نمی شه!
حاج خادمی جلوتر آمد و گفت: نشان بده ببینم!
باز گفتم: نه! نمی شه!
من داشتم عقب می رفتم و حاج یادگار در پشت سر قرار گرفته بود، در این لحظه دیدم حاج خادمی به یادگار اشاره کرد تا مرا از پشت بگیرد، من هم به خیال این که از ماجرا خبر ندارم، همان طور عقب عقب به طرف حاج یادگار می رفتم، در یک لحظه حاج یادگار از پشت هر دو دستم را گرفت و من هم زیاد تقلا نکردم تا از دستش خلاص شوم، چون می دانستم که بعدش چه اتفاقی می افتد، حاج خادمی به آرامی زیپ جیب بادگیر را باز کرد و به خیال این که مین را بیرون بیاورد، دست در داخل جیبم کرد و مار را بیرون آورد، به محض اینکه دید مار است، آن را به زمین انداخت و مار در داخل سوله به این طرف و آن طرف می رفت. حاج یادگار خنده اش گرفت و حاج خادمی در حالی که اسلحه ی کمری اش را کشید، پشت سر هم می گفت: اگر مار را نگیری و از این جان نبری، می کشمت!
بالاخره مار بیچاره روزنه ای پیدا کرد و داخل آن رفت و من هم به سرعت از دفتر بیرون آمدم و به طرف مقر رفتم. این موضوع ماند تا چند هفته ی بعد که دوباره به قرارگاه رفتم. آن وقت ها واحد اطلاعات و عملیات در قرارگاه یک دفتر داشت. من رفتم تا ببینم اوضاع از چه قرار است، وقتی داخل سنگر استراحت شدم، از قضا حاج یادگار دراز کشیده بود و به محض این که او را دیدم، شیرجه رفتم به طرفش و او هم در یک لحظه نیم خیز شد و مرا گرفت. راستش زورم بهش نمی رسید و می دانستم اگر بیش از این ادامه بدهم ممکن است حالم را بگیرد، این بود که گفتم: تو بُردی. رهایم کرد و با همان تبسم همیشگی به من خوش آمد گفت و من در سنگرش چند دقیقه ای نشستم و برای انجام کارم، ازش خداحافظی کردم.  
منبع: کتاب یادهای یادگار خاطرات سردار رشید اسلام شهید حاج یادگار امیدی
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده