برادر «شهید اخلاوه» می گوید: پدرم در فاصله سال های 61 تا 63 و با آغاز عملیات « عاشورا» ملحفه های آغشته به خون مجروحین را که معمولاً به بیمارستان امام خمینی (ره) می آوردند می شست. این جور مواقع ملحفه های خونین را با وانت بار می آوردند و تپه ای از ملحفه وسط حیاط کوچک ما درست می شد. نوید شاهد ایلام به مناسبت «هفته دفاع مقدس» خاطراتی از فداکاری های مردم این استان در ایام جنگ را برای علاقمندان منتشر می کند.
به گزارش نوید شاهد ایلام،شهید صادق اخلاوه فرزند عبدالرضا اولین روز از دی ماه 1344 دیده به جهان گشود. او توانست تا چهارم ابتدایی به تحصیل ادامه دهد. همزمان با انقلاب در صف تظاهر کنندگان قرار گرفت و در مجالس مذهبی و عزاداری حسینی و نماز جماعت شرکت داشت. بعد از انقلاب همکاری فعالانه ای با روابط عمومی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی داشت .مدتی به کار جوشکاری پرداخت و با علاقه ای که به حضور در جبهه داشت در بسیج سپاه ایلام ثبت نام کرد. او در عملیات والفجر 3 در جبهه مهران منطقه کله قندی حضور داشت اما در عملیات والفجر 5 بر اثر اصابت ترکش خمپاره در منطقه چنگوله در سی امین روز از بهمن ماه 1362 به فیض شهادت نایل آمد و در گلزار شهدای علی صالح (ع) مأوا گرفت.

تپه ای از ملحفه


"تپه ای از ملحفه " خاطره ای به نقل از برادر شهید صادق اخلاوه است که از حضورتان می گذرد.

مشهدی پنجشنبه ، پدر شهید احمد کرمی ، صاحب خشکشویی توکل در خیابان صاحب الزمان (عج) ایلام ، دوست صمیمی پدر و هم محله ای قدیمی ما بود اما به علت قطع شدن برق ها به شغل کاسبی رو آورد کاسبی بسیار بشاش و خوش رو . ماهی یخ زده بین مردم توزیع می کرد. هر وقت رزمندگان اسلام ، عملیاتی را آغاز می کردند ، ذوق زده می شد. به پدرم که می رسید می گفت :« عبدالرضا! هم رشیان دیان!» ( یعنی دوباره به دشمن حمله کردند) همیشه پدرم را بی تعارف و تکلف به اسم کوچک صدا می زد.پدرم در فاصله سال های 61 تا 63 و با آغاز عملیات « عاشورا» ملحفه های آغشته به خون مجروحین را که معمولاً به بیمارستان امام خمینی (ره) می آوردند می شست.

مادرم هم کمک کارش بود. این جور مواقع ملحفه های خونین را با وانت بار می آوردند . تپه ای از ملحفه وسط حیاط کوچک ما درست شده بود. مادر ، چند تا چند تا ملحفه ها را توی تشت لاستیکی پر از آب می انداخت. بوی مایع سفید کننده در فضای خانه می پیچید البته خودمان به این بو عادت کرده بودیم ، اما هر کس  می آمد به خانه ی ما با دست جلو دماغش را می گرفت و می گفت : « پنجره ها را باز کنید چه طور خفه نمی شید؟!» هیچ وقت این تذکر و طعنه ها باعث نشد که پدر و مادرم دست از این کار بکشند.
لکه های خون روی ملحفه ها با یک بار و دو بار شستن پاک نمی شد. دستان مهربان مادرم ، روزی ده ها بار توی مایع سفید کننده می رفت و بوی مایع توی دماغش ، اما حرمتی عجیب برای این ملحفه های خونین قایل بود. ملحفه ها را که خوب می شست و می چلاند آن وقت به ما می داد تا روی طناب هایی که بر پشت بام آویزان کرده بودیم ، پهنشان کنیم . ابرهای سفید نازکی می شدند در باد.ماشین لباس شویی هم بود ، اما بدون آب و برق کار نمی کرد. روزها قطعی آب و برق زیاد بود. مجبور بودیم شب ها نوبتی بیدار بمانیم و تانکر آب پشت بام و بشکه های داخل حیاط را پر کنیم . این جوری آب کم نمی آمد و مادر هر روز به شستن ملحفه ها مشفول بود . هر وقت صدای هلی کوپترها را می شنید با نگاهی پر از نگرانی و تعجب می گفت : « کر داود! (بلا به دور) دوباره هلی کوپترها زخمی آوردن...»
اوایل جنگ ، مردادماه 60 ، وقتی که میگ های عراقی شهر ایلام را بمباران کردند بمب هایشان را به سمت خیابان پاسداران انداختند ، مادر ساده دل من، ما را صدا زد و با انگشت بمب ها را که پایین می آمدند نشان می داد و می گفت : « بچه هواپیما!» بعد که آثار این بچه هواپیما! را دید با مشت به سینه می زد و صدام را به تیر غیب حواله می کرد.
برادر هیجده ساله ام شهید شده بود ؛ اما پدر و مادرم راضی به رضای خدا بودند. پدرم افتخار می کرد که پدر شهید است و خوشحال بود که پسرش را در راه دفاع از وطنش فدا کرده است. مادرم با دیدن خون روی ملحفه ها به یاد برادرم می افتاد و در تنهایی و غربت خودش مویه می کرد و آرام می گریست ، می گفت : « وقتی صادق شهید شد کسی از ما بالای سرش نبود ، صاحب این خونها هم غریبن ، هر کدومشون مال یه گوشه از این آب و خاکه ...»
یک بار که مادرم سرنگ و بندهای خون آلود را از لابه لای ملحفه جمع کرد و ریخت توی کانال کنار خانه ، زن همسایه مرا صدا زد و پرسید : کسی از شما زخمی شده؟
گفتم : نه! دوباره پرسید : « پس این ها چیه ؟» و به وسایل پانسمان و باند و سرنگ ها اشاره کرد. تازه فهمید که در خانه ی ما چه خبر است . ملحفه های آویزان روی پشت بام هم خیلی ها را متوجه این مسئله کرده بود.

تپه ای از ملحفه

علاوه بر شستن ملحفه ها کارهای خانه هم بر دوش مادر بود اما کم نمی آورد و دم نمی زد. البته بعدها در جریان آوارگی مردم و زندگی در کوه و دشت و جنگل ، این استقامت و پشتکاری مادر خود را بیش تر نشان داد.
در مناطق کوهستانی «ششدار» و «دالاب» و «کمرصاف»و اطراف روستاهای «هفت چشمه» و «بانقلان» خانه و خانواده را به بهترین نحو اداره می کرد. برف و باران و کولاک هم بود. غرش بمب افکن های عراقی و صدای وحشتناک انفجار هم بود ، اما سطل پر از لباس و ظروف را بر سر می گرفت و می برد کنار چشمه ها ، حتی اگر مسیرش سخت و طولانی بود .
آب و غذا و بهداشت خانه و خانواده با وجود مادر فراهم بود.
پدرم بیش تر ، عصر و دم غروب می توانست به مادر کمک کند . شب که می شد کار شست و شو هم به پایان می رسید ، ملحفه های سفید سفید می شدند و پدر و مادر من رو سفید روسفید .
پدران و مادران آن سال ها و زنان و مردان جنگ ، دل در گرو عشق به خدا و خوبی ها داشتند ، مطمئن بودند که خدا بندگان خود را تنها نمی گذارند ؛ شرایط سخت را تاب می آوردند و هیچ گاه ناامید نمی شدند. حتی زمانی که شهر در خطر سقوط بود ، ضعف و یأس به خود راه ندادند.
مادرم می گفت :« شهید می شیم ان شاء الله مثل مولایمان ، مگر شهید شدن بد است ؟! می ریم پیش خدا.» و پدرم می گفت : « تا روح مقاومت در وجود این ملت هست هیچ کس نمی تونه اونو از بین ببره.» می گفت :« هیچ وقت شهر سقوط نمی کنه.» و شهر سقوط نکرد ...
منبع: اداره اسناد و انتشارات بنیاد شهید و امور ایثارگران استان ایلام


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده