شهید "محمدرضا کاظمی" و شهید "غلامرضا رهبان" به فاصله ۳۰ روز از هم متولد و دقیقاً به فاصله ۳۰ روز از هم به فیض شهادت نایل آمدند تا باز هم همدیگر را تنها نگذارند. نوید شاهد ایلام به مناسبت سالگرد شهید رهبان به ذکر خاطره ای جذاب از این شهیدان والامقام به عنوان «هم شیره های ابدی» می پردازد.
به گزارش نوید شاهد ایلام، شهید غلامرضا رهبان سال 1346 در خانواده ای مذهبی و مستضعف در شهرستان دره شهر دیده به جهان گشود. وی پس از اتمام تحصیلات دوران ابتدایی و راهنمایی در دوران دبیرستان سه بار به جبهه های غرب کشور اعزام گردید و در برابر مزدوران بعثی نیز به درس خود ادامه می داد تا اینکه در سال 1366 موفق به اخذ دیپلم در رشته ی علوم تجربی گردید. در همان سال به مرکز تربیت معلم شهید مدنی تهران راه یافت و در همین دوران نیز روانه جبهه های جنوب گردید تا اینکه در نهمین روز از آذر ماه 66در جبهه شلمچه به درجه رفیع شهادت نایل آمد مزار این شهید والامقام در زادگاهش شهرستان دره شهر قرار دارد.

هم شیره های ابدی!

 پرواز دو کبوتر سبکبال/ هم شیره‌هایی که ابدی شدند
ماجرا بر می‌گردد به سال ۴۶ در روستای چم نمشت شهرستان دره شهر،"غلامرضا" و "محمد رضا"دو کودکی که به فاصله ۳۰ روز در همسایگی هم به دنیا آمدند.
چند روزی ست صدای گریه محمدرضا به دلیل گرسنگی و کافی نبودن شیر مادر امان خانواده را بریده است.به پیشنهاد یکی از اقوام "محمدرضا" را نزد همسایه یعنی مادر "غلامرضا" می برند تا شاید با خوردن شیر آرام گیرد.
پیشنهاد اقوام درست از آب در می آید، محمد رضا در آغوش مادر غلامرضا آرام می گیرد، مادرغلامرضا هر روز به هردو کودک شیر می دهد و آنها را در یک گهواره کنار هم می خواباند.
سالها می گذرد، .محمدرضا و غلامرضا حالا دیگر مردی شده اند و مانند دو روح در یک بدن در کنار هم به درس و کشاورزی مشغولند، اخلاق و رفتار این دو دوست و برادر در میان مردم روستا نیز زبانزد می شود.
دوران مدرسه ابتدایی آنها مصادف با پیروزی انقلاب اسلامی می شود، در همین زمان غلامرضا که ۳۰ روز از محمد رضا بزرگتر است پیشنهاد می دهد که برای شرکت در نماز جمعه به مرکز شهر بروند، آنها مسیر ۱۰ کیلومتری را طی کرده و بعد از خواندن نماز برای یادگیری قرآن سر کلاس درس شهید "غلامحسین زینی وند" و "شهید پرویز نوروزی"  از همشهرهای خودشان حاضر می شوند،کلاس هایی که علاوه بر آموزش قرآن به مباحث ایثار، جهاد و شهادت نیز پرداخته می شود مباحثی که هردو آنها را شیفته خود می کند.

اعزام به جبهه
سال ۶۲: هردو تصمیم می گیرند علی رغم سن کم(۱۶سال) برای دفاع از وطن به جبهه بروند، تصمیمی که به دلیل کم بودن سن و فصل کشاورزی با مخالفت سرسخت خانواده مواجه می شود، اما اصرارهای آنها بعد از مدتی جواب داده و هردو با جلب رضایت خانواده به جبهه مهران اعزام می شوند.
"محمدرضا "هنوز چند روزی از خدمتش در مهران نگذشته بود که بر اثر ترکش خمپاره از ناحیه سر مجروح و به بیمارستان انتقال می یابد، غلامرضا در مدت آرام و قرار ندارد و یکسره از احوال دوستش می پرسد، هنوز چند هفته ای از مجروحیت محمدرضا نمی گذرد که وی با سر و صورت بانداژ شده مجددًا خود را به جبهه و غلامرضا می رساند تا نشان دهد این دو طاقت دوری از هم را ندارند.

قبولی محمدرضا در دانشگاه
سال ۶۳ : محمدرضا در دانشگاه تربیت معلم قبول می شود و با اصرار غلامرضا برای تحصیل منطقه جنگی را ترک و به دانشگاه می رود، غلام رضا نیز عازم جبهه های جنوب (شلمچه) می شود.
با اینکه همه تصور می کردند این دو تا چندسال دانشگاه همدیگر را ندیده اند اما در خاطرات محمدرضا بعدها نوشته شده "بارها از دانشگاه مرخصی گرفتم و با برادرم غلامرضا به جبهه جنوب رفتیم و چندباری نیز زخمی شدیم اما برای اینکه خانواده نگران نشوند آنها را در جریان نگذاشتیم.
سال ۶۶: محمدرضا در آخرین روزهای تحصیلش برای سرکشی و دیدار اقوام و خانواده چند روزی به روستا بر می گردد که در همین زمان یک اعزام اضطراری برای جبهه های مهران پیش می آید، محمدرضا با اینکه با مخالفت خانواده اش برای رفتن به جبهه مواجه شده بود اما قید دانشگاه را زده وعازم جبهه مهران می شود.

شهادت غلامرضا 

نهم آذر ماه 66 :خبر ناگواری به روستا می رسد،"غلامرضا رهبان" در جبهه شلمچه به شهادت رسیده است.همه روستا و حتی خانواده رهبان نیز به یک چیز فکر می کنند که چگونه به "محمدرضا" خبر دهیم.این کار را به برادر محمدرضا که آن زمان در تبلیغات سپاه مشغول بود سپرده می شود.برادر بزرگتر در نامه ای شرح واقعه را برای محمدرضا می نویسد و یک هفته بعد محمدرضا با شنیدن خبر شهادت دوستش به روستا می آید.نگاه ها به سمت اوست، انگار کسی را نمی بیند، گوشه ای خیره می ماند، شبها صدای هق هق گریه هایش را در تنهایی شب همه می شنوند، یارش،دوستش و برادرش رفته بود.

صبح روز ۲۱ آذر ماه ۶۶: محمدرضا با حالتی عجیب بر سر مزار غلامرضا حاضر شده و لبخندی می زند، گویی شب گذشته درخلوتش اتفاقی رخ داده است.بعد از درد و دل با مزار غلامرضا، خودش را به منزل مادر غلامرضا می رساند و بعد از آرام کردن مادرش وی با کسب اجازه وحلالیت مصمم تر از قبل به جبهه می رود، انگار کسی منتظر اوست.

شهادت محمدرضا

نهم دی ماه 66: دومین خبر باز هم روستا را در بهت می برد، "محمدرضا کاظمی" بر اثر ترکش خمپاره همانند برادرش به شهادت رسیده است.مادر شهید رهبان دوروز قبل از شهادت "غلام رضا" و دو روز قبل از شهادت "محمدرضا" خواب شهادت شان را دیده بود.
شهید "محمدرضا کاظمی" و شهید "غلامرضا رهبان" به فاصله ۳۰ روز از هم متولد و دقیقا به فاصله ۳۰ روز از هم به فیض شهادت نایل آمدند تا باز هم همدیگر را تنها نگذارند. 

هم شیره های ابدی!
                                                   شهید غلامرضا رهبان سمت راست و شهید محمدرضا کاظمی سمت چپ

منبع: اداره اسناد و انتشارات بنیاد شهید و امور ایثارگران استان ایلام

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده