برادر شهید " علی خانزادی" می گوید: وقتی من و علی با هم در حال آماده باش برای اعزام به جبهه بودیم پدرم که خود نیز بسیجی بود به ما پیوست اما از اینکه ما هر سه به عملیات اعزام شویم نگران بود و اصرار داشت دو نفر از ما به خانه برگردد. علی با آن عظمت روح که خطر استکبار را حس کرده بود با بر خوردی لطیف و زیبا اما استوار و ثابت قدم گفت :پدرجان ای کاش ده پسر داشتید تا همه شان خالصانه در جنگ علیه دشمنان اسلام شرکت کنند. او به واقع یک بسیجی مخلص بود.
به گزارش نوید شاهد ایلام، شهید علی خانزادی فرزند سمین سال 1338 در شهرستان  ایوان دیده به جهان گشود. به رغم کمبود امکانات تحصیلی توانست با تلاش خود و کمک خانواده تا مقطع سوم راهنمایی تحصیل کند. با شروع جنگ  تحمیلی رژیم بعث عراق علیه کشور ایران اسلامی با عضویت در سپاه پاسدران انقلاب اسلامی به عنوان پاسدار راهی جبهه های جنگ شد و مسئولیت بهداری تیپ امیرالمومنین(ع) را برعهده گرفت و سرانجام در پنجم آبان ماه 1363 در منطقه مهران به درجه رفیع شهادت نایل آمد . از این شهید گرانقدر یک فرزند پسر به یادگار باقی مانده است،مزار وی در گلزار شهدای شهرستان  ایوان قرار دارد.



خاطره ای جذاب از زبان برادر شهید علی خانزادی


چند روز قبل از عملیات والفجر ۵  سال ۱۳۶۲ در منطقه چنگوله تعدادی از نیروهای بسیجی شهرستان ایوان تجهیز و از طرف سپاه پاسداران به منطقه ششدار منتقل شدند تا بعد از سازماندهی به جبهه جنگ اعزام شوند .در آن عملیات علاو بر تیپ امیر المومنین (ع)ایلام تیپ های نبی اکرم (ص) ازکرمانشاه و انصار الحسین(ع) نیز از همدان شرکت داشتند و شهید علی خانزادی علاو ه بر مسئولیت بهداری تیپ امیرالمومنین(ع) ،مسئول هماهنگی بهداری های این سه تیپ را هم بر عهده داشت .
روز بعد از اعزام بچه ها از طرف دشمن شایعه ای در شهرستان ایوان پخش گردید مبنی بر اینکه از نیروهای اعزامی از ایوان به عنوان خط شکن استفاده می کنند که باعث نگرانی در بین خانواده های بچه های رزمنده شد ومردم با شنیدن این شایعه سراسیمه به منطقه ششدار رفته و از رفتن بچه ها ممانعت کردند و اغلب آنها را به منزل بر گرداندند .
در آن جمع سراسر عشق و صفا ،همراه  علی که نو جوانی ۱۶ ساله بود حضور داشتم به طبع پدر ما هم که پیرمرد بود اما بسیجی ، با شنیدن این شایعه و نگران از اینکه هر سه ما به جبهه برویم به ششدار آمد و اصرار داشت که هر سه باهم در عملیات شرکت نکنیم و باید دو نفر از ما به خانه بر گردد .علی با آن عظمت روح که خطر استکبار را حس کرده بود با لحنی شیوا و با بر خوردی لطیف و زیبا اما استوار و ثابت قدم گفت :پدرجان ای کاش ده پسر داشتید والان خالصانه دراین جنگ علیه دشمنان اسلام شرکت می کردند .
پدر جان الان اسلام در خطر است و شما نگران ما هستید؟همه ما فدای اسلام ،همه ما فدای امام و رهبر ،شما هم با ما به جبهه بیا تا در این عملیات شرکت کنیم .
پدر که استواری پسرش را دید گفت :پسرم من پیرمردی افتاده هستم ،چه کاری از دست من بر می آید جز اینکه باعث زحمت شما شوم.
علی گفت پدر جان در پشت جبهه بمان و به بچه های دیگر کمک کن .
پدر هم با افتخار و سر بلندی تمام ما را تا ایلام بدرقه کرد و در عملیات والفجر ۵ شرکت کردیم و سپاه اسلام پیروز مندانه این عملیات را پشت سر گذاشت.


ای کاش ده پسر داشتید!

منبع: اداره اسناد و انتشارات بنیاد شهید و امور ایثارگران استان ایلام


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده