«به گفته خودش آن روز که به (محمد تعمیرکاری) بله گفت و به عقد او درآمد هنوز همسرش رخت روحانیت و مبارزه را بر تن نکرده بود. اما او برای همیشه به امضایی که پای برگه های وفاداری و همراهی با همسرش زده بود تا آخر ایستاد.» آنچه خواندید گفتگویی صمیمانه با همسر فداکار و یاور لحظه های پر التهاب زندگی مرحوم تعمیرکاری است که در جریان انقلاب شکوهمند اسلامی ایران رقم خورده است. نوید شاهد ایلام شما را به مطالعه متن کامل این گفتگو دعوت می کند.
به گزارش نویدشاهد ایلام، حجت الاسلام محمد تعمیرکاری  سال 1314  در ایلام متولد شد. پدر ایشان مرحوم حاج عبدالحسین تعمیرکاری از مؤمنین آشنا با معارف اسلامی و مأنوس با قرآن و ادعیه بود. حاج شیخ محمد تعمیرکاری  سال 1336 تحصیل در حوزه علمیه قم را آغاز و پس از اتمام دوره سطح دروس خارج فقه را در محضر آیات عظام گلپایگانی ، مشکینی و خزعلی گذراند، از اساتید اخلاقی که ایشان از محضر آنها کسب فضائل نمود می توان به مرحوم آیت الله حاج عباس تهرانی و مرحوم آیت الله حسین فاطمی و مرحوم آیت الله فرید اشاره کرد. در ادامه گفتگوی نوید شاهد با همسر فداکار مرحوم آیت الله محمد تعمیرکاری را بخوانید.

مصاحبه| خاطرات همسر مرحوم حجت الاسلام تعمیر کاری از ملاقات با امام خمینی(ره) در کوران مبارزات انقلاب می گوید

نوید شاهد ایلام: ضمن عرض سلام لطفاً خودتان را معرفی کنید.
ساغری: من هم خدمت شما و مخاطبان سایت نوید شاهد سلام عرض می کنم، بنده صاحب ساغری هستم، همسر مرحوم محمد تعمیرکاری.

نوید شاهد ایلام: خانم ساغری، شما کودکی تان را با چه خاطره ای به یاد می آورید؟
ساغری: من کودکی ام را با یک خانه ساده که هنوز هم همان جور دست نخورده باقی مانده و یک سالن تقریباً بزرگ که پدر ده روز از زمستان ها را در آن روضه امام حسین(ع) برگزار می کرد و نیز کلاس خصوصی و آموزش احکام و مسائل دینی او که برای من و مادرم می گذاشت به یاد می آورم.

نوید شاهد ایلام:به مدرسه هم رفتید؟
ساغری: نه! خیلی دلم می خواست که به مدرسه بروم، اما پدر همان آموزش های دینی خودش را برای ما کافی می دانست و به مدرسه رفتن دختر اعتقادی نداشت.شاید به دلیل فضای غیر اسلامی آن زمان بود.

نوید شاهد ایلام:از نحوه آشنایی تان با مرحوم تعمیرکاری برایمان بگویید.
ساغری: ما همسایه بودیم. ایشان جوان نجیب و مؤمنی بود که معمولاً در روضه های ما شرکت می کرد. با اینکه هنوز طلبه نشده بود اما همیشه یک کتاب رساله دستش بود و برای مردم مسأله می گفت.من از همان موقع از اخلاق بسیار خوب ایشان خوشم می آمد تا اینکه از من خواستگاری کردند و من با وجود همۀ مقاومت هایی که در مورد خواستگاری های قبلی ام کرده بودم به ایشان نه نگفتم.

نوید شاهد ایلام:شما گفتید که من نه نگفتم! این یعنی پاسخ مثبتتان چندان هم با رضایت کامل نبوده، درسته؟!
ساغری: آخر آن زمان این جور نبود که دخترها راحت نظرشان را بگویند. معمولاً رسم بود در صورت مثبت بودن پاسخشان، سکوت اختیار کنند.

نوید شاهد ایلام: شما انتظار خواستگاری ایشان را داشتید؟
ساغری: خب ایشان یک جوان متدین و محجوب بودند که به خاطر داشتن این خصوصیات مورد تأیید من بود، اما بهتر است این را هم بگویم که شرایط بحرانی آن زمان و شکل گیری انقلاب از یک طرف و اینکه حاج آقا هم یک طلبه ساده بودند که بنیه مالی خوبی هم نداشتند باعث مخالفت اطرافیانم با ازدواج ما شد. البته پدر و مادرم نظری غیر از بقیه داشتند و مثل خودم تقوای ایشان را کافی می دانستند و من با وجود همه این شرایط ایشان را برای زندگی مشترکم انتخاب کردم.

نوید شاهد ایلام: مهریه تان چقدر تعیین شد؟
ساغری: خب، ایشان خودشان با رفتن به مغازه پدرم گفته بودند که رعایت وضعیت مالی ایشان را بکنیم. پدرم هم فردی مؤمن و مکتبی بود و اصلاً خودش هم به مردم سفارش می کرد که مهریه را کم کنند. یادم می آید که آن زمان، معمولاً عُرف 10 هزار تومان بود ولی مهریه من را دو هزار تومان تعیین کردند.

نوید شاهد ایلام: شب خواستگاری به این شکلی که الان مرسوم است با هم صحبت کردید؟

ساغری: نه! اصلاً چنین رسمی نبود. من حتی بعد از عروسی هم تا مدت ها با ایشان غذا نمی خوردم. آن موقع بیشتر دخترها همین طور بودند.

نوید شاهد ایلام: مراسم عروسی تان را چطور برگزار کردید؟
ساغری: از همان اول بنای ما بر ساده گرفتن مراسم و رعایت شئونات اسلامی بود که به خاطر فوت یکی از اقوام حاج آقا و احترام گذاشتن به خانواده آنها ساده تر هم شد. اما طبق رسم و رسومات ولیمه عروسی را دادیم.

نوید شاهد ایلام: یادتان هست چه کسی خطبه عقد را جاری کرد؟
ساغری:دقیق یادم نیست ولی فکر کنم مرحوم غضنفری بود آن زمان ها رسم بود که خانم ها داخل یک اتاق می نشستند و آقایان هم در اتاقی دیگر بودند یادم می آید که ان روز یکی از آقایانی که اتفاقاً از خواستگار های من هم بود، سه بار از من پرسید ایا راضی هستی که به عاقد بگویم صیغه عقد را جاری کند یا نه؟ و من هر بار سکوت کردم، که آنها هم آن جور که مرسوم بود سکوتم را نشانه رضایت گرفتند و خطبه عقدمان را جاری کردند.

نوید شاهد ایلام:به یادماندنی ترین لحظه عروسی تان را به یاد می آورید؟

ساغری:بله، بعد از اتمام مراسم، حاج آقا برای خواندن نماز مغرب و عشاء به مسجد رفت و این عمل، باعث علاقه و احترام بیشتر من نسبت به ایشان شد.

نوید شاهد ایلام:چند سال از اوایل زندگی تان را با آرامش در کنار هم زندگی کردید؟
ساغری:سه یا چهار سال بیشتر نبود، بعد از عروسی به درخواست ایشان مدت دو ماه در منزل پدرم ماندم تا همسرم جایی را برای آغاز زندگی مشترک مان پیدا کند. سپس به قم رفتیم تا حاج آقا در آنجا به تحصیلات حوزوی بپردازد. ده سال در منزل حاج آقا«حسین فاطمی»(استاد حضرت امام خمینی) زندگی کردیم.

نوید شاهد ایلام:خاطره ای از مدت اقامت تان در قم در ذهنتان مانده که برای ما بازگو کنید؟
ساغری: بله! خاطره ای که هرگز فراموش نمی کنم این است که یک شب درِ خانه به صدا درآمد، رفتم در را باز کردم، دیدم سیدی پشت در بود که بعد از سلام و احوالپرسی به من گفت: به حاج آقا فاطمی بگو حاج آقا«خمینی» به دیدار ایشان آمده است. باورم نمی شد، با لکنت و سنگینی صدایم گفتم: ببخشد! متوجه نشدم، میشه یک بار دیگر بفرمایید؟ ایشان حرفشان یک بار دیگر تکرار کرد، اما انگار برای بار دوم دیگر چیزی نمی شنیدم. غرق در شادی فراوان، داخل اتاق رفتم و گفتم: حاج آقا مژده بدید!
حاج آقا خمینی برای دیدن شما آمده است! ، حاج آقا فاطمی گفت: ایشان که دور خانه شان در محاصره است چطور آمده است؟!شاید شما کج شنیده اید!
گفتم نه حاجی، من خودم شنیدم باور کنید! حاج آقا فاطمی گفت: پس تا من آماده می شوم شما درِ کتابخانه را باز کنید و ایشان را به آنجا دعوت کنید.

رفتم پیش حاج خانم. ایشان گفت: من از فرط هیجان و خوشحالی نمی توانم حرف بزنم. تمام بدنم دارد می لرزد. شما برو از قول من به حاج آقا خمینی بگو که اجازه بدهند هر دوی ما دستشان را ببوسیم تا متبرک شویم. گفتم حاج خانم شما بزرگترید، کاش خودتان این تقاضا را به عرض آقا برسانید. حاج آقا گفت: نه من نمی توانم شما خودتان زحمت بکشید. بعد از چند دقیقه با سینی چای خدمت حضرت امام رفتم و صحبت های حاج خانم را به عرض ایشان رساندم.
امام فرمودند خیلی ممنون! اما چون شما نامحرمید امکانش نیست. بعد امام از حاج آقا فاطمی در مورد ما پرسیدند اینها کی هستند؟ ایشان جواب داد! این همسر«شیخ محمد» است.اینجا درس می خواند.مثل بچه خودم دوستش دارم. خانمش نیز زن مؤمنی است. ایشان یکی از مبارزان و مخالفان جدی رژیم پهلوی است. که حضرت امام نیز به نشانه تأیید سر تکان می دادند.

مصاحبه| خاطرات همسر مرحوم حجت الاسلام تعمیر کاری از ملاقات با امام خمینی(ره) در کوران مبارزات انقلاب

نوید شاهد ایلام:لطفاً از مبارزات و فعالیت های انقلابی حاج آقا تعمیرکاری چند مورد را بیان کنید.
ساغری: در قم هر وقت که حضرت امام خمینی(ره) سخنرانی داشتند به وسیله اعلامیه هایی که به دیوار می زدند مردم را مطلع می کردند و همه پای سخنرانی ایشان حاضر می شدند و طبق دستورات آن حضرت عمل می کردند.حاج آقا تعمیرکاری هم به عنوان یک سرباز در همه زمینه ها فعالیت می کرد. روزی که حضرت امام(ره) در مدرسه فیضیه سخنرانی کردند و آن حادثه خونین و دلخراش اتفاق افتاد حاج آقا تعمیرکاری هم آنجا بودند.ولوله زیادی در شهر به راه افتاده بود، خبر اوردند که مأمورین با چوب و چماق به فیضیه ریخته اند و عده ای را زخمی و تعدادی را نیز از پشت بام ها پایین انداخته اند.روحانیون با درآوردن عمامه و عباهایشان به خانه های مردم پناه برده بودند. مردم به پشت بام ها رفته و فریاد الله اکبر سر می دادند. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید تا اینکه یک طلبه ایلامی که آنجا درس می خواندند خبر سلامتی حاج آقا را برایم آورد و گفت: حاجی به خانه ای پناه برده و فعلاً نمی تواند خارج شود، ان شاء الله در تاریکی شب بر می گردد. نیمه های شب حاج آقا برگشت و صبح مطلع شدیم که امام را همان شب دستگیر و به تبعید برده اند.

    
 نوید شاهد ایلام:بعد از آن حادثه فضای مبارزاتی در قم چگونه بود؟ آیا حاج آقا به فعالیت هایشان ادامه دادند یا خیر؟
ساغری: تا مدت ها دیگر کسی جرأت نداشت اسم مبارک امام را زبان بیاورد و یا رساله او را داشته باشد. ما بعد از آن حادثه به ایلام برگشتیم و حاجی فعالیت هایش را در ایلام ادامه داد. ما آن موقع چهار تا بچه داشتیم( 3 دختر و 1 پسر) حاج آقا منبر می رفت و علیه ظلم و ستم سخنرانی می کرد و برای مردم احکام می گفت بنابراین دائم یا در ساواک بود یا زندان و تبعید؛ ساواک او را از سخنرانی علیه شاه و سخن گفتن در مورد امام (ره) منع می کرد اما ایشان در پاسخ آنها می گفت:آیت الله خمینی رهبر و امام من است و اطاعت از او بر من واجب است. بعد ساواک ایشان را ممنوع المنبر می کرد ولی حاج آقا به این قوانین و احکام اعتنایی نمی کرد و کار خودش را انجام می داد. او به ساواک می گفت: من وظیفه ندارم برای شاه دعا کنم اما تا زنده هستم وظیفه دارم که پشت سر رهبر دینم حرکت کنم و دست از حمایت او برندارم.

نوید شاهد ایلام: سرانجام آن تهدیدها و مقاومت ها چه شد؟
ساغری: تهدیدها و مقاومت ها ادامه پیدا کرد تا اینکه یک روز در ایام محرم حاج آقا تصمیم گرفتند به صورت قاچاق به عراق بروند و با امام ملاقات کنند. موضوع را که با ما در میان گذاشتند همه مخالفت کردیم. پدرش گفت: با این سخنرانی هایی که تو می کنی ساواک اجازه نمی دهد که وارد خاک عراق شوی، سریع دستگیرت می کند. اما او برای رفتن مُصِر بود. حاج آقا با کمک گرفتن از رئیس پاسگاه مهران که فردی مؤمن و انقلابی بود توانست به عراق و ملاقات امام برود.پس از ملاقات با حضرت امام و آوردن تعداد زیادی اعلامیه به مهران برگشت در آنجا از همان رئیس پاسگاه خواسته بود با دو نفر از جوانان ایلامی تماس بگیرد تا ساکش را ببرند، خودشان نیز به محض ورود به ایلام دستگیر شدند.

نوید شاهد ایلام: ساواک از ایشان چه سؤال هایی کرده بود؟
ساغری: از ایشان سؤال شده بود که چرا به عراق رفته است و آیا با امام نیز ملاقات کرده یا خیر؟ ایشان با شجاعتی که داشت گفته بودند بله من به ملاقات ایشان رفته ام . بعد گفته بودند آیا اعلامیه هم آورده ای؟ که ایشان گفته بود بروید و منزلم را بگردید اگر پیدا کردید ببرید.

 نوید شاهد ایلام:توانستند چیزی را غیر از اعلامیه ها که آن دو جوان برده بودند پیدا کنند؟
ساغری: نه هیچی. چند تا عکس و رساله امام هم زیر قرآن روی طاقچه بود که با وجود برداشتن قرآن آن ها را ندیدند. ولی اعلامیه ها که در سطح شهر پخش شد ساواک فهمید که کار حاجی بوده برای همین هم مجازاتش کردند،  یکسال زندان و سه سال تبعید!

نوید شاهد ایلام:به کجا تبعید شدید؟
ساغری: به مشکین شهر و ایذه تبعید شدیم ولی اولین جایی که رفتیم بافت کرمان بود. جایی بد اب و هوا و فاقد امکاناتی بود، تا چشم کار می کرد بیابان بود . یک خانه گلی با دو اتاق خاکی کوچک که یک طرفش کوه بود یک طرفش باغی متروکه و یک طرفش هم قبرستان بود. مغازه ای هم در آن اطراف نبود. ماشینی هم آن طرف ها تردد نمی کرد. تک خانه ای که یک پیر زن تنها در آن زندگی می کرد و یک پسر سرباز داشت در دور و نزدیک خانه ما بود. یادم می آید بچه هایم کوچک بودند با توجه به شعارهایی را که قبلاً شنیده بودند با صدای بلند می گفتند«مرگ بر جاویدشان» پیرزن- بنده خدا خیلی می ترسید و به من می گفت که نگذارید بچه ها این حرف ها را جلو خانه ما بزنند می ترسم پسرم را اعدام کنن؛ این یک خاطره جالب که هنوز در ذهنم مانده است.

نوید شاهد ایلام: شما تا کی آنجا ماندید؟
ساغری: قرار تبعیدمان 3 سال بود. یک سال آنجا بودیم که یک شب دیذیم ده تا ساواکی به منزلمان ریختند و حاج آقا را به همراه یک روحانی مبلغ که در یکی از اتاق هایمان زندگی می کرد با خود به تهران بردند.بعد از آن ده روز آن روحانی با یک جفت دمپایی و یک پیژامه برگشت ولی حاج آقا همراهش نبود.سراغش را گرفتم، گفت: ایشان را چون سابقه دار بود نگه داشتند. وی گفت: اگر ممکن است یک دست از لباس های حاج آقا را به من بدهید که به قم برگردم. زن همسایه چون خیلی تنها بود تا چهار ماه دیگر هم ما را نگه داشت تا اینکه بالاخره پدر شوهرم دنبال ما فرستاد و ما به ایلام برگشتیم.

مصاحبه| خاطرات همسر مرحوم حجت الاسلام تعمیر کاری از ملاقات با امام خمینی(ره) در کوران مبارزات انقلاب

نوید شاهد ایلام:این بی خبری تا کی ادامه داشت؟
ساغری: هیچ کس از حاجی خبر نداشت. مردم از ما می پرسیدند و ما از مردم، تا اینکه من تصمیم گرفتم خودم دنبالش بروم. هر کسی که می شنید مخالفت می کرد، اقوام می گفتند اصلاً شاید ایشان را کشته اند و اگر هم زنده باشد، ملاقات ممنوع است. بالاخره با آقا «فرج» برادر شوهرم به تهران رفتم و پس از کلی جستجو و رفتن به این زندان و آن زندان آدرس او را از خانمی که او هم شوهرش از زندانی های سیاسی بود گرفتم. ایشان جایی بود که اعدامی ها در آنجا بودند، دم در زندان ایستاده بودند. آن خانم به من گفت: اینجا پیرمردی هست که انگار با بقیه ساواکی ها فرق می کند.
خیلی کارها هم از دستش بر می آید مطمئنم اگر شما را با این بچه های کوچک و نقاب روی صورت تان ببینید حتماً اجازه ملاقات با همسرتان را به شما می دهد، تمام بدنم داشت می لرزید به امام زمان(عج) توکل کردم و رفتم داخل. گفتم یا امام زمان حاج آقا سرباز توست حرف هایی به زبانم جاری کن که به ضررش نباشد. داخل که رفتیم دیدم قرآن بزرگی روی میز گذاشتند. به نظرم آمد شاید آن قرآن را برای گفتن اعتراف خانواده ها گذاشته باشند.
پیرمرد خیلی جدی به من گفت: حالا من می پرسم شما جواب بده! حالا آقای شما چه کار کرده؟ برای چی گرفتنش؟ گفتم آقای ما روحانیه، درس خدا و پیغمبر خوانده و باید آن را برای مردم بگوید.
گفت: پرونده هایش چه بوده؟ گفتم یکبار رفته بود زیارت کربلا که گفته بودند چون به ملاقات حضرت امام رفتی زندان و تبعیدش کردند. یک بار دیگر هم در مورد حجاب آیه ای از قرآن خوانده و بعد گفته: زن بی حجاب از سنگ مستراح هم پست تر است که ساواک گفته بود تو منظورت از زن بی حجاب «فرح» همسر شاه بوده است که باز تبعیدش کردند یکبار دیگر هم گفته بودند این جوان ها به تحریک شما روی دیوارها شعار می نویسند. بعد از من سؤال کرد که پس شما چه جوری از عهده هزینه های زندگیتان برمی آیید؟
گفتم پدر شوهر و پدر خودم هر دو پیر و افتاده هستند فقط یک مقدار ناچیزی جیره امام زمان به ما می دهند و خودم هم از طریق خیاطی کردن امرار معاش می کنیم. چون معتقدم که باید در زحمات و اجر همراهی با شوهرم شریک باشم و از کسی هم کمک قبول نمی کنم.
بعد گفت: چند تا بچه دارید؟ گفتم 5 تا، گفت: شما 5 تا بچه کوچک دارید و کسی را هم نداری که خرجتان بدهد، پس چرا همسر شما از این کارها می کند؟
گفتم:آقای ما مسئولیت دارد، اگر مسئولیتش را انجام می دهد. احکام خدا و پیغمبر خوانده و باید برای مردم بگوید. این حرف را که زدم انگار متحول شد و گفت: خانم هر چی گفتی درست بود و دروغ در حرف هایتان نبود شما می گویید شوهرت پیش خدا و پیغمبر مسئول است. من در مقابل این حرف شما جواب ندارم که بدهم. شما مثل یک مجتهده حرف زدی.
من با دیدن حجاب شما و شنیدن صحبت هایتان در مورد همسرت فهمیدم که آقای شما مرد عمل است. تا حالا کسی با نقاب در این زندان نیامده و این عمل شما طبق سخنرانی شوهرتان در مورد رعایت حجاب است. شما دروغ نگفتید به این بچه های کوچک و نقاب روی صورتتان آمدی دلم به رحم آمد و آبروی شوهرت را هم بالا بردی، به خاطر همه این ها من به این قرآن قسم می خورم که آنقدر به تیمسار زنگ بزنم که همسرتان را تا 2 ماه دیگر آزاد کند. همسر شما اینجاست ما هویتش را مخفی کرده بودیم چون جز اعدامی ها بود فردا هم می توانی با او ملاقات کنی.

نوید شاهد ایلام:لطفاً از روز قبل از ملاقات برایمان بگویید چه احساسی داشتید؟

ساغری: دختر بزرگم مدام بهانه پدرش را می گرفت. غذا نمی خورد و همه اش گریه می کرد من به دخترم گفتم زهرا جان فردا همین که بابا را سالم دیدی دیگر نباید گریه کنی دیگر باید با خیال راحت غذا بخوری و هیچ کداممان نباید ناراحت باشیم.

نوید شاهد ایلام:جملاتی که روز ملاقات میان شما رد و بدل شد را به یاد دارید؟

ساغری: قبل از اینکه داخل اتاق بیاید صدای زنجیر پاهایش که روی زمین کشیده می شد می آمد، پشت در که رسید صدای باز شدن قفل زنجیرها را شنیدم، وقتی که داخل آمد او را نشناختم، موها و محاسنش سفید شده بود، انگشت های دست و پایش باندپیچی شده بود، همه ناخن هایش را کشیده بودند. زیر چشم هایش حلقه سیاه زده بود. دیگر نمی توانستم حرف بزنم، ناخودآگاه اشک هایم جاری شد. نمی خواستم نگرانش کنم برای همین هم نقابم را برنداشتم که مبادا اشک هایم را ببیند. بچه ها را بوسید او متوجه دلیل سکوت من شده بود . سعی کرد دلداری ام بدهد اما حرف هایش نمی توانست به من تسکین بدهد. چون که آن چیزهایی که من داشتم می دیدم زخم های عمیق بود که قابل تسکین نبود. تنها چیزی که در آن لحظه آرامم می کرد مصائبی بود که بر حضرت موسی بن جعفر(ع) گذاشته بود. بعد از ده دقیقه از هم جدا شدیم صدای ضجه زندانی ها تا داخل کوچه هم می آمد. حاجی که هم جوان بود و هم صدای غرایی داشت صدایش را شناختم که داشت زیر شکنجه فریاد می کرد.
صدای او که آمد زهرا شروع کرد به گریه کردن و گفت: مامان این صدای باباست کاش نمی آمدیم. دارند بابایم را می زنند. زهرا خودش را می زد و با صدای بلند گریه می کرد و می گفت خدا من را بکشد. با هم همه گریه می کردیم.

نوید شاهد ایلام:چیزی از شکنجه هایش هم گفت؟

ساغری: نه هیچی از خودش نگفت اما بعد از دو ماه که برگشت تا یک سال در منزل بستری بود. کوچکترین صدایی در مغزش انعکاس زیادی پیدا می کرد.نه با کسی حرف می زد نه کسی باید با او حرف می زد. می گفت: سرش زیر شوک الکتریکی بوده و بعد از بستن دست و پاهایش با حلقه های آهنی آنقدر به دست و پایش زده بودنند که ورم کند تا ناخن هایش سریع تر کنده شوند. در تمام مدتی که در زندان بود یا شکنجه می شد و یا در سلولی به اندازه یک در یک متر و نیم بوده است.

نوید شاهد ایلام: زمانی که همسرتان در زندان بود چگونه امرار معاش می کردید؟

ساغری: من بیشتر وقت ها با نور یک چراغ زنبوری خیاطی می کردم تا پشت جبهه مبارزه حاج آقا را با سربلندی حفظ کنم.

نوید شاهد ایلام: لطفا خاطره ای از زندگی مشترک تان که فکر می کنید شنیدنی باشد، را برای مخاطبان سایت نوید شاهد بیان کنید.
ساغری: در زندگی پر از التهاب  و هیجانی ما خاطره زیاد هست. اما خاطره شیرین و به یاد ماندنی من مربوط به روزهایی می شود که شهید بهشتی شخصاً حکم دادستانی استان را برای ایشان آورد. اما ایشان از آن امتناع کرد و ریاست را به اسب تیزرویی که انسان را به آسمان می برد و با سر به زمین می کوبد تشبیه کرد.


نوید شاهد ایلام : در خاتمه اگرصحبتی برای مخاطبان نوید شاهد دارید بفرمایید.

ساغری: حاج آقا تعمیرکاری تا آخر عمر برای حضرت امام یک سرباز وفادار باقی ماند و در خط مقدم خدمت به مردم قرار داشت. ایشان فردی الهی بود و تا آخرین لحظات زندگی درِ منزلش را به روی همه دردها و مشکلات مردم باز گذاشت.در آخر برای شما و همه جوانان آرزوی موفقیت و سربلندی دارم.

نوید شاهد ایلام: ما هم برای شما و خانواده محترمتان آرزوی سلامتی و موفقیت می کنیم.





 




برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده