یک روز با تعدادی از رزمنده ها مأموریت داشتیم برای شناسایی به مرزهای دشمن نفوذ کنیم تا از تعداد نیروها و تجهیزات آنان اطلاعات کسب کنیم . هنگام برگشت خیلی گرسنه بودیم و از شدت گرسنگی حتی نمی توانستیم یک قدم برداریم، که شهید علی بندمه به محل اسکان عشایر عراقی ها درآن حوالی رفت و با پیدا کردن نان خشکی که برای استفاده دام هایشان ریخته بودند واز آنان به جا مانده بود جمع آوری کرد و هرکدام مقداری از آن را خوردیم و در واقع غذا مهمان عراقی ها بودیم.ادامه خاطرات زیبا از شهید بندمه در ادامه بخوانید.


به گزارش نوید شاهد ایلام، شهید علی بندمه فرزند حسین سال 1294 در شهر بغداد دیده به جهان گشود دارای سواد خواندن و نوشتن بود و برای امرار معاش خانواده از همان دوران کودکی به پدر کمک می کرد و خود نیز بعد از ازدواج با جدیت بیشتر به کار کشاورزی پرداخت.
 با شروع جنگ تحمیلی با فرمان تاریخی حضرت امام به عضویت بسیج در آمد و در گردان 508 لشکر حضرت امیر(ع) مسئولیت دسته را به عهده داشت و در عملیات های فراوانی شرکت داشت تا اینکه سرانجام در دوم اسفندماه 1363 در عملیات والفجر3  به درجه رفیع شهادت نایل آمد. مزار این شهید والامقام در جوار علی صالح(ع) قرار دارد.



چند خاطره خواندنی از شهامت ها و رشادت های شهید علی بندمه

مهمان عراقی ها

یک روز با تعدادی از رزمنده ها مأموریت داشتیم برای شناسایی به مرزهای دشمن نفوذ کنیم تا از تعداد نیروها وتجهیزات آنان اطلاعات کسب کنیم . هنگام برگشت خیلی گرسنه بودیم و از شدت گرسنگی حتی نمی توانستیم یک قدم برداریم، که شهید علی بندمه به محل اسکان عشایر عراقی ها درآن حوالی رفت و با پیدا کردن نان خشکی که برای استفاده دام هایشان ریخته بودند واز آنان به جا مانده بود جمع آوری کرد و هرکدام مقداری از آن را خوردیم و در واقع غذا مهمان عراقی ها بودیم وانرژی گرفتیم و به مسیر ادامه دادیم تا به مقر خود رسیدیم.
راوی: همرزم شهید آقای نعمت بلوچ زاده


صندوق های فشنگ

شهید علی بندمه الگویی به تمام معنا برای همه بود در اوایل جنگ در تدارک یک عملیات بودیم بایستی صندوق های مهمات رابه بالای تپه می بردیم هر کدام ازرزمندگان می گفتند این ها سنگین هستند ما نمی توانیم آنها راروی دوش بگیریم و بالای تپه ببریم زیرا راه صعب  العبوربود و انتقال  با ماشین غیرممکن شهید  با اینکه بدنی لاغرداشت و از نظرسنی از همه بزرگتر بود صندوق های مهمات را روی دوش گرفت و به بالای تپه انتقال داد، وقتی رزمندگان این صحنه را دیدند از قوت ونیروی بدنی شهید بسیارتعجب کردند و با ذکرصلواتی صندوق های مهمات رابه دوش گرفته و به بالای تپه انتقال دادند واین عمل شهید بندمه را تحسین کردند.
راوی :مرحوم حاج هادی عبدی همرزم شهید


سرباز عراقی

کمین عراقی ها به کمین ما خیلی نزدیک بود یک سربازعراقی که گویا با دیگرسربازها شرط بندی کرده بود که او ازهمه شجاع تر است و هرروز آشغال ها رانزدیک کمین ما می ریخت شهید بندمه گفت باید از این جسارت سربازعراقی جلوگیری کنیم روزبعد شهید پشت تپه ای که نزدیک مسیرسربازعراقی بود کمین کرد وبه محض رسیدن سربازبه نزدیکی وی غافلگیرانه جلو دهان او را گرفت و او را به طرف نیروهای خودی غلطاند و نیروهای خودی که منتظر این لحظه بودند سربازرا به کمک همدیگر به اسارت گرفتند و به همه ثابت شد که شجاعت ما ایرانی ها و به خصوص شهید علی بندمه ازهمه عراقی ها بیشتر است.
راوی: سرهنگ پاسدار علی فروتن


عشق به امام

هنگامی که دشمن بعثی عراق شهرمهران رادر اشغال خود داشت به شهید علی بندمه و دو نفرتکاور که ازمرکز آمده بودند جهت شناسایی نیروها و موقعیت دشمن بعثی مأموریت داده شد آن ها شبانه شروع به حرکت کرده و در عمق نیروهای دشمن منطقه را کاملاً با موفقیت شناسایی کرده و مسیررا برمی گردند در برگشت هوا روشن شده و لحظه به لحظه هوای تابستانی مهران داغ وداغترمی شود وآب قمقمه ها تمام هردو تکاورتوان راه رفتن را از دست می دادند تا اینکه دیگر قادر به راه رفتن نشدند وآب هم برای نوشیدن درقمقمه هایشان نبود در این لحظه با قرارگاه توسط بی سیم  تماس می گیرند و تقاضای آب و نیروی کمکی می کنند ولی تا رسیدن قوای کمکی با این شرایطی که دو تکاور داشتند تا شهادت مرزی نداشتند که شهید بندمه آنهارادرسایه بوته ای قرارداده و باتوجه به تشابه منطقه جایی رانشان کرده تا برگشتنی محل را گم نکند و دنبال آب می رود سه قمقمه خالی راکمرمی بندد و راهی می شود چون وی منطقه راخوب می شناسد یک چشمه آب که درچندین کیلومتری منطقه بوده رابه یاد می آورد وبرای رسیدن به هدف راهی می شود بعداز حدود دو ساعت رفت و برگشت و تهیه آب به محل می آید و دو عزیز همرزم رادر مرزشهادت می بیند و باریختن آب به سرو صورت وخیس نمودن لب آنها کم کم به آنها جانی دوباره می بخشد و خوشحال از اینکه زحمت آنان تا این لحظه مثمرثمربوده است.
تا اینکه بعدازچند ساعت نیروهای کمکی به منطقه می رسند وطبق گفته خود آن عزیزان رزمنده هنگام رسیدن ازخستگی حتی توان سلام کردن را نداشت که باروحیه بالای آن شهید گرانقدرروبرو شده واز وی روحیه گرفته و خستگی ازتنش بیرون می رود .آن عزیزان رزمنده می گویند که این دستگاه بدن شما از چیست که این همه مقاوم است ؟ شهید معظم مثل همیشه آرام و تبسم لبخندی ازعشق وخلوص نیت جواب می دهد که وجودم ازعشق به امام لبریزاست دعای امام همراه ماست ما نباید خستگی را احساس کنیم.
بدین طریق جان دوتن ازبهترین سربازان انقلاب توسط ایشان نجات داده شده می شود و اطلاعات همراه را به فرماندهان تحویل داده که بعداز این شناسایی در عملیات والفجر3 شهرمهران ازچنگ صدامیان آزاد گردید.

منبع: اداره اسناد و انتشارات بنیاد شهید و امور ایثارگران استان ایلام






برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده