همرزم شهید " حیات سروری" در بیان خاطره ای از شهید چنین می گوید:«شب قبل از عمليات، در شهر مريوان با چند تن از دوستان دور هم نشسته بوديم. جوانی خوش‌سيما با محاسنی كم‌پشت و چهره‌ای نورانی با لبانی خندان وارد شد كه كلاه حاجی‌ها را بر سر داشت،تا آن لحظه او را نديده بودم ،یکی از بچه ها به او گفت آقای سروری نورانی شده‌ای! خبری هست!؟ خيلی مؤدبانه گفت: بله! فردا شهيد می شوم، براي همین آمده‌ام بگویم اين انگشتر را بعد از شهادتم به مادرم بدهید!»ادامه این خاطره زیبا را در نوید شاهد ایلام بخوانید.
به گزارش نوید شاهد ایلام، شهید حیات سروری فرزند کریم فروردين ماه 1347 در حومه‌ صالح آباد، از توابع استان ايلام، در جوار حرم مطهر امام‌زاده علي صالح (ع)، در میان خانواده ای  دلبسته به اهل‌بيت، چشم به جهان گشود.
دوران كودكی را تا مقطع راهنمايی، در بخش صالح‌آباد سپری كرد. در سن سیزده سالگی عضو پايگاه مقاومت بسیج آنجا شد. از همان ابتدای جنگ تحميلی، براي امنيت شهر، تا پاسی از شب به نگهبانی مشغول بود. شهيد سروری، دوران دبيرستان را در شهر ايلام گذراند و در اين مقطع، عضو انجمن اسلامی دانش‌آموزان گرديد.
بعضی از واحدهای نظری و عملی خود را به نام طرح كاد، در بيمارستان امام‌خمينی(ره) شهر ايلام گذراند و در كنار آن، مشتاقانه به فراگيری آموزش پرستاری پرداخت، به اين طريق، شبانه‌روز به مصدومان جنگ، عشق می ورزيد و خدمت ‌می كرد.
در سال‌هاي 64-63، شهيد سروری در چند نوبت مشتاقانه به جبهه‌های حق عليه باطل شتافت و خود را براي جهادی بزرگ‌تر و ايفای رسالت دينی و اعتقادی مهيا كرد. در نهايت با اصرار و متقاعد نمودن فرماندهان، در عمليات والفجر 9 در شهر كردستان شركت کرد. ساعت 12 ظهر 12 اسفند ماه 1364 با لبانی خندان، به آرزوی ديرينه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ خود رسيد و به ملكوت اعلی پر كشيد و با شهامت، آيه‌ «راضيه مرضيه»را تفسير نمود. مزار این شهید گرانقدر در جوار امامزاده علی صالح(ع) قرار دارد.


فردا شهید می شوم!

فردا شهید می شوم ، راوی خاطره همرزم شهید

«بهمن‌ماه 64 در قالب گردانی از تيپ 114 اميرالمؤمنين(علیه السلام) براي شركت در عمليات والفجر9 به کردستان اعزام شدیم.
شب قبل از عمليات، در شهر مريوان بودیم. تعدادي از همرزمان؛ از جمله يحير عزيزپور، حميد گلستانی، سعيد دوستدار، ‌خيدان غلامی، محمدصادق محمدی و چند تن ديگر از دوستان دور هم نشسته بوديم. جوانی خوش‌سيما با محاسنی كم‌پشت و چهره‌ای نورانی با لبانی خندان وارد شد كه كلاه حاجی‌ها بر سر داشت. با این که تا آن لحظه او را نديده بودم اما احساس کردم، گويا چند سال است كه با هم دوست و همكاریم.
عزيزپور که او را می شناخت گفت: «آقای سروری نورانی شده‌ای! خبری هست!؟»خيلی مؤدبانه گفت: «بله! فردا شهيد می شوم، براي همین آمده‌ام اين انگشتر را بعد از شهادتم به مادرم بدهید!»همه تعجب كرديم؛ حتی خنده‌مان گرفت.
قبل از اذان صبح به منطقه‌ عملياتی پنجوين کردستان اعزام شديم و در عقبه‌ منطقه‌ عملياتی مستقر شدیم تا خودمان را برای شركت در عمليات آماده کنیم.
آن روز دشمن منطقه را بمباران کرد. يكي از بمب‌ها درست به محل نيروهای تيپ حضرت اميرالمؤمنین(علیه السلام) اصابت كرد و تعدادی از رزمنده‌ها شهيد شدند.  هنگام جمع‌آوری شهدا و مجروحين چشمم به سروری افتاد؛ در حالی که لبخند بر لب داشت به تنه‌ درختی تكيه داده بود. رفتم جلو گفتم: «آقاي سروری، بلند شو! كمك كن! چرا می‌خندی؟!» خيال كردم موج انفجار او را گرفته، وقتی نزديك‌تر رفتم، ديدم تركشی به بدنش اصابت كرده و شهيد شده است.»


منبع:کنگره سرداران 3000 شهید استان ایلام



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده