برگی از دفتر خاطرات "کلانتر علی آبادی" آزاده ایلامی
استفاده از پای مصنوعی در اردوگاه حکم اسلحه سرد را داشت و جرم محسوب می شد...

به گزارش نوید شاهد ایلام، آزاده کلانتر علی آبادی در سال 1344 در شهرستان چرداول دیده به جهان گشود، با رسیدن به سن قانونی خدمت جهت دفاع از میهن خویش وارد جبهه شد و در جبهه قلاویزان در دهمین روز از اردیبشهت ماه 1363 به اسارت دشمن درآمد و از بعد از پنج درد و رنج اسارت در سال 68 با افتخار به آغوش وطن بازگشت و بعد در آموزش و پرورش استان ایلام مشغول به خدمت شد.

 برگی از خاطرات کلانتر علی آبادی را با هم مرور می کنیم:
هنگامی که ما 50 نفر اسیر را به همراه دیگر اسرای تازه به اسارت درآمده داخل اردوگاه الرمادیه بردند تمام محوطه پر از شن و خاک و کلوخ بود.عراقیها از ما خواستند که لباسهایمان را درآورده (در پوشش زیر پیراهن های سفید و نازک) و به حالت سینه خیز روی زمین قرار بگیریم. همه ی ما اسرا خودمان را مثل وصله به زمین چسبانده بودیم، هوا داغ، زمین گرم، پاها برهنه، دهان ها خشک و بی رمق، تازه ما دعا می کردیم که خدا کند عراقی ها به همین شکل (تنبیه) هم قانع باشند و اجازه بدهند به این بهانه چند لحظه روی زمین دراز بکشیم. آفتاب داغ و سوزان، مثل پتک بر سرمان فرود می آمد. کلوخ ها و سنگریزه های نوک تیز مثل سوزن در بدنمان فرو می رفت، با صدای سربازان عراقی شروع به سینه خیز در داخل اردوگاه کردیم. سربازان بی رحم عراقی، با ضربه های پی در پی کابل، اسرا را مجبور می کردند که سریع سینه خیز بروند. اسرای بیچاره هم از بیم این که مبادا ضربه های بیشتری بخورند خودشان را مثل مار روی زمین پیچ می دادند. من هم مثل مابقی اسرا با بدن لخت و پای پیاده بر سطح داغ سنگریزه و کلوخ های زمخت و خاک آلود به سینه خیزم ادامه می دادم، در این حین به یکی از اسرا(که بعداً متوجه شدم از برادران سپاه و جانباز در یکی از عملیات ها بود) که جلوتر از من به حالت درازکش افتاده بود برخوردم. من با دست به ساق پایش زدم که تندتر سینه خیز برود و سّد راهم نشود. اما انگار پایش در دستم سفت بود، کمی تعجب کردم دوباره با دست یواش به ساق پایش کوبیدم و گفتم: آقا تکان بخور، زود باش، معطل نکن. او با آن حالت درازکش سرش را برگرداند و گفت: « نمی تونم، نمی تونم، پام مصنوعیه!!» دلم سوخت، هم به حال خودم ، هم به حال او، آن اسیر جانباز ادامه داد: « برو ، از کنارم رد شو، کاری نکن عراقیها بفهمن (که پاهام مصنوعیه) می کُشَنَم.» او راست می گفت، اگر عراقی ها در آن روزها ی اول (که نیروهای صلیب سرخ ما را ندیده بودند) متوجه این اسیر می شدند، بدون شک او را می کشتند. چون نیروهای منافق (گروهک منافقین) به عراقیها اطلاع داده بودند اغلب کسانی که مجروح یا جانباز می شوند و دوباره به جبهه برمی گردند از مسئولین و و پیشکسوتان جنگ هستند.
آن اسیر جانباز هم از این بابت دلواپس بود. من مانده بودم چه کار کنم.
عراقیها بعد از چند لحظه به اسرا دستور سرپا دادند و گفتند که در ستونهای پنج تایی(خمسه، خمسه) دستها را روی سرگذاشته و به سمت درب اردوگاه به راه بیافتند. من محکم زیر بغل آن اسیر جانباز را که در آخرین عملیاتها در منطقه فکه به اسرت درآمده بود گرفته، سپس هر دو، دست روی سر و صورتمان گرفتیم و او در جلویم آهسته راه می رفت. من بخاطر او مجبور بودم که آهسته راه بروم تا عراقیها متوجه لنگی پایش نشوند، اگر چه این کار باعث شد ضربه های بیشتری به سرو صورتم بخورد اما من این را پسندیده تر می دیم تا او را رها کنم و بدینسان وقتی در مقابل درب ورودی اردوگاه رسیدیم و داخل محوطه آسایشگاه شدیم، در آنجا با چند پله ی سیمانی مواجه شدیم که باز بخاطر اینکه عراقیها متوجه پای مصنوعیش نشوند شانه به شانه او راه رفتم و دزدکی دستم را زیر بغلش گرفتم و با خود از پله ها گذراندم.
بعدها عراقی ها متوجه پای مصنوعیش شده بودند و پایش را از او گرفتند( استفاده از پای مصنوعی در داخل اردوگاه در عراق در حکم اسلحه سرد بود و جرم محسوب می شد) و آن اسیر جانباز مجبور شد مدت 5 سال جدا از پایش روزگار را به سختی بگذراند.
کلانتر علی آباد ایلامی(علی آبادی) - اردوگاه الرمادیه کمپ 10
منبع: اداره اسناد و انتشارات بنیاد شهید و امور ایثارگران استان ایلام 
 



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده