نوید شاهد | فرهنگ ایثار و شهادت

تا آزاد سازی خرمشهر مرخصی نیامد

تا آزاد سازی خرمشهر مرخصی نیامد

پدر شهید «مصطفی طیبی» می‌گوید: مصطفی به همرزمانش می گفت «من مرخصی نمی روم تا خرمشهر آزاد شود اگر زنده بودم که مرخصی می روم اگر نه جنازه ام به عقب می رود» و تا آزاد سازی خرمشهر مرخصی نیامد و بعد از دیدن آزادی خرمشهر به شهادت رسید.
بند کفشهایش را خودم بستم

بند کفشهایش را خودم بستم

مادر شهید «محمد پورصابری(شنبول)» می گوید:آخرین‌باری که می خواست به جبهه برود از من خواست تا بند کفشهایش را برایش ببندم، من هم شروع کردم به بستن بند کفشهایش در آخر دستانم را بوسه زد و گفت می خواستم مطمئن شوم که کاملا رضایت داری که من بهجبهه بروم و مرا در آغوش کشید و برای اولین بار گریه کرد.
با فرمان امام، همراه دوستانم عازم جبهه شدم

با فرمان امام، همراه دوستانم عازم جبهه شدم

«محمود شهریاری» جانباز 70 درصد جنگ تحمیلی می‌گوید: «بعد از اینکه حضرت امام خمینی (ره) فرمان داد که جوانان به جبهه بروند، همراه دوستانم عازم جبهه شدم. در عملیات رمضان بود که دچار مجروحیت شدم. 18 ماه در بیمارستان بستری بودم، اینقدر جراحی‌هایم زیاد بود که تعدادش را به یاد ندارم...»
نماز فرزندم هیچگاه ترک نمی‌شد

نماز فرزندم هیچگاه ترک نمی‌شد

همسر شهید «بخشعلی محمدی پور» و مادر شهید «مصطفی محمدی پور» در بیان خاطراتی از فرزند شهیدش می گوید: همسر و پسرم مقید به نماز اول وقت بودند، حتی زمانی که مجروح می‌شدند و توانایی حرکت نداشتند نماز آنها ترک نمی‌شد.
رخت شهادتم را آماده کنید

رخت شهادتم را آماده کنید

مادر شهید والامقام «محمد موسوی» می‌گوید: پسرم هر وقت به جبهه می‌رفت خواهرش به او می گفت؛ رخت دامادیت را آماده می‌کنیم تا برگردی اما محمد می‌گفت؛ «رخت شهادتم را آماده کنید.»
مادری که با قرآن فرزندش را بدرقه‌ کرده بودم

مادری که با قرآن فرزندش را بدرقه‌ کرده بودم

جهان‌آرا حمیدی مادر شهید «رسول احمدی» می‌گوید: «یک‌بار که رسول به مرخصی آمده بود به خواهرش گفت؛ به من کمک کن تا وصیت‌نامه‌ام را بنویسم. خواهرش نیز به او کمک کرد. صبح روز بعد لباس‌هایش را جمع کرد و به جبهه اعزام شد. یادم می‌آید که همانند گذشته با قرآن بدرقه‌اش کرده بودم.» در ادامه مصاحبه تصویری با مادر این شهید گرانقدر را در نوید شاهد می‌بینید.