اقوام شهید «محمودحسین عباسی» نقل میکند: «او عاشق امام(ره) بود. نمازهای طولانی، راز و نیاز شبانه، مطالعه کتابهای مذهبی همه و همه دست به دست هم داد تا از او انسانی باایمان ساخت.»
همسر شهید «سلمان کاری» نقل میکند: «گفتم: حواست كجاست؟ دو سه سالی میشه که جنگ تموم شده. آهی از ته دل كشید و گفت: آخر نماز از خدا خواستم شهادت نصیبم بشه و مرگم با شهادت باشه. با آنكه جنگ تمام شده بود، دعایش مستجاب شد.»
همرزم شهید «محمود کشاورزیان» نقل میکند: «دقایقی از بالا آمدن خورشید نگذشته بود که صدای شلیک گلولهها فضای منطقه را پر کرد. توانستیم بدنهای نیم سوخته بچهها را به پاسگاه منتقل کنیم و اینگونه بار دیگر در روز عید قربان محمود و بقیه بچهها قربانی اسلام شدند.»
برادر شهید «هادی ملاکاظمی» نقل میکند: «نوشته بود: خدایا! این بنده گنهكار را هیچ چیز جز شهادت پاكیزه نخواهد كرد، پس به كرمت ای خدای مهربان پاكیزهام كن!»
پدر شهید «اسماعیل مطلبی» نقل میکند: «خبر عملیاتی دیگر رسید. مشتاقانه حرکت کرد. مانعش شدم. با کمال خونسردی گفت: تا وقتی جنگه من در جبهه میمونم و تا آخرین توان میجنگم!»
دوست شهید «هادی ملاکاظمی» نقل میکند: «گفت: هیچ دردسری درست نمیکنن. باید باهاشون رفیق بشی و بیاریشون مسجد. بهشون احترام و محبّت کن تا به طرف خدا بیان.»
دوست شهید «رحیم میرآخورلی» نقل میکند: «هر موقع تظاهرات هم که میشد شرکت میکردیم. با پیروزی انقلاب دوباره امام فرمان داد که سربازان برگردند به خدمت. ما هم برگشتیم.»