نوید شاهد | فرهنگ ایثار و شهادت

اگـه بفهمنـد زنده‌ایـم، سکـته می‌زننـد

اگـه بفهمنـد زنده‌ایـم، سکـته می‌زننـد

نوید شاهد - داستان کوتاه «تکون نخور تا گندش درنیومده» یکی از مجموع داستان‌های کتاب «سُمبات» نوشته «مصطفی تمنایی» و منتشر شده توسط نشر شاهد است که نویسنده در این کتاب کوشیده بر مبنای خاطرات رزمندگان از دوران دفاع مقدس در 14 داستان از شیرین‌کاری‌های بامزه و جذاب، به موضوع تدارکاتچی‌ها و افراد پشت صحنه جنگ بپردازد. در خلال این داستان‌ها، تصاویری به صورت سیاه‌قلم کار شده است تا مخاطب نوجوانِ این اثر بتواند با متن کتاب ارتباط بهتری برقرار کند. در بخشی از این داستان کوتاه آمده است که: «دوستش هم متوجه شد ولی از شدت ترس جُم نخورد: صداش رو در نیار. تکون بخوری گندش در اومده. چی چی رو صـداش رو در نیـار؟! الان می‌رسـند بـه مـا و اگـه بفهمنـد زنده‌ایـم، سکـته می‌زننـد. اینا نمی‌دوننـد کـه مـا جنـازه نیسـتیم.»
«احساس رویش» در میان آنان که آگاهانه اعضای بدنشان را شهید کردند

«احساس رویش» در میان آنان که آگاهانه اعضای بدنشان را شهید کردند

نوید شاهد- داستان «احساس رویش»، نوشته «پروین ملکی زاده»، یکی از ده‌ها داستان خواندیِ کتاب «روزی که ماه شدم است». احساس رویش داستان یک جوان ورزشکار را روایت می کند که به دلیل معلولیت از قرار گرفتن بین جانبازان خجالت می‌کشد. در قستمی از این داستان می‌خوانید: «محوطه‌ای بزرگ و سرسبز است. ساختمان اصلی تقریباً روبه‌رویم است. لاستیک‌های چرخم دویست دوری که بچرخند، می‌رسم. اما دلم می‌خواهد نرسم! آخر نمی‌شناسمشان. شاید قبول نکردند! شاید گفتند: «امثال تو اینجا کاری ندارند. برو پی کارت، مرد حسابی!»
تنهایمان نگذار؛ داستانی از دشواری زندگی مظلوم‌ترین شهدای زنده

تنهایمان نگذار؛ داستانی از دشواری زندگی مظلوم‌ترین شهدای زنده

نوید شاهد- داستان تنهایمان نگذار، از داستا‌های کتاب «روزی مه ماه شدم» از انتشارات مرکز تحقیقات اسلامی جانبازان است که از مظلومیت جانبازان دفاع مقدس حکایت می‌کند. در قسمت از این داستان آمده است: «اگر آن اتفاقی که بنا بود بیافتد، می‌افتاد، دنیا روی سرم خراب شد. آخر در این دنیا فقط رضا را داشتم. رضا را می‌دیدم که خوشحال است، که پرونده قطور پزشکی‌اش را از روی میز قاضی جمع می‌کند، که سمیرا را می‌بوسد، که کلید خانه را از توی دسته کلیدش در می‌آورد، که پلاک قُر شده‌اش توی دسته کلید خودنمایی می‌کند.»
از شوق رفتن به جبهه خودش را به دیوانگی زد

از شوق رفتن به جبهه خودش را به دیوانگی زد

نوید شاهد – «شوق رفتن به جبهه» یکی از داستان های کتاب «جاسم رمبو» به قلم «داوود امیریان» و از آثار نشر شاهد است. این داستان حکایت پسری است که وقتی با مخالفت خانواده برای رفتن به جبهه مواجه می شود خود را به دیوانگی می زند تا رضایت آنها را برای رفتن جلب کند. در ادامه این داستان جذاب را که برای گروه سنی نوجوانان نوشته شده می خوانید.
کشف کانالی به نام «کمیل»

کشف کانالی به نام «کمیل»

نوید شاهد - «زیرکی فرمانده» یکی از داستان های کتاب 《راز کانال کمیل》 است که حکایت حماسه رزمندگان گردان کمیل و شهید ابراهیم هادی در فکه را روایت می کند. در بخشی از این حکایت آمده است:《تعدادی از بچه ها به سمت پاسگاه صفریه رفته و تا شب چهارم، درگیری هایی با دشمن داشتند البته دشمن قبل از عملیات و هنگام حفر کانال ها،خیلی سریع اقدام به جا به جایی خاک آن ها کرده بود. آن ها به خوبی می دانستند که اگر خاک کانال را جا به جا نکنند، خاکریزی درست می شود و وقتی، نیروهای ایرانی به خاکریز برسند، دیگر عقب راندنشان ممکن نیست. به هر صورت با درایت برادر محمود ثابت نیا راه بسیار خوبی برای رسیدن به کانال دوم پیدا شد. ما به دور از آتش دشمن ،خودمان را به این کانال رساندیم؛ کانالی که بعدها به نام کانال کمیل مشهور شد.》
امروز که بیست نشدم!

امروز که بیست نشدم!

نوید شاهد- «امروز که بیست نشدم»، داستان زیبا و خواندنی «عالیه سلطانی گرد فرامرزی» از کتاب «چراغانی ماه» است. این داستان غصه‌های دل کوچک دختری را روایت می‌کند که پدرش از ناحیه چشم جانباز شده و نمی‌تواند قد کشیدن دخترش را ببیند. در بخشی از این حکایت زیبا آمده است: «روی موزائیک‌ها تا دکه بابایی لی‌لی می‌کنم. با اون کفشای صورتیم که بابایی دیروز برام از کفاشی عمو جواد خریده و تَق تَق صدا می‌ده. یه پروانه روش داره؛ که بالهاش رو بالا و پایین می‌کنه. اگه بابایی بفهمه بیست نشدم چی؟»
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین