یک فرزند، دو خاکسپاری

به گزارش نوید شاهد هرمزگان، برای خانوادههای شهدای مدرسه میناب، روز تشییع و تدفین پایان جستوجو نبود. برخی از آنها در روزهای نخست، تنها بخشی از پیکر فرزندشان را به خاک سپرده بودند؛ اما پس از ماهها تفحص، قطعات دیگری پیدا شد و نتایج آزمایشهای دیانای، هویت صاحبان آنها را مشخص کرد. به این ترتیب، خانوادههایی که هنوز با داغ فرزندشان کنار نیامده بودند، بار دیگر برای تدفین پارهای دیگر از وجود عزیزشان به گلزار شهدا آمدند.
حجتالاسلام والمسلمین محمدرضا سالاری کارشناس مذهبی، از پدر و مادرهایی روایت کرد که پس از پنج ماه انتظار، با خبر پیدا شدن قطعاتی از پیکر فرزندانشان روبهرو شدند؛ خبری که در دل خود، هم امید به پایان جستوجو داشت و هم زخمی تازه بر دل خانوادهها میگذاشت.
روایتی از شهید محمد آبادیزاده
وی از خانواده شهید محمد آبادیزاده روایت کرد؛ خانوادهای که پدر، پنج ماه تلاش کرده بود حقیقت تلخ وضعیت پیکر فرزندش را از مادر پنهان نگه دارد.
به گفته سالاری، از پیکر محمد تنها یک پا پیدا شده بود، اما خانواده به مادر گفته بودند که فرزندش را سالم به خاک سپردهاند. پدر نمیخواست همسرش با واقعیتی روبهرو شود که تحمل آن برایش دشوار بود؛ به همین دلیل، حتی پس از پیدا شدن قطعهای از پیکر محمد، همچنان بر همان روایت تأکید کرده بود.
مخالفتی از جنس نگرانی
سالاری گفت شب پیش از تدفین قطعات شناسایی شده، موضوع دفن اعضای پیدا شده در کنار مزار صاحبانشان مطرح شده بود، اما پدر محمد با این تصمیم مخالفت کرده و خواسته بود قطعات فرزندش را در کنار مزار او دفن نکنند؛ چراکه نگران بود مادر از حقیقت ماجرا باخبر شود.
با این حال، روز تدفین، مادر محمد نیز در محل حاضر شد. سالاری که داخل قبر مشغول دفن قطعات پیکر شهدا بود، ناگهان مادر را دید که پای فرزندش را در آغوش گرفته است؛ مادری که به گفته او، از شدت بهت و شوک حتی گریه هم نمیکرد.
پدر وارد قبر شد و از سالاری خواست اجازه دهد خودش پاره تنش را دفن کند. سالاری میگوید در آن لحظه برایش سؤال بود که مادر چگونه از پیدا شدن قطعهای از پیکر فرزندش باخبر شده است؛ چراکه قرار نبود حقیقت به او گفته شود.
پدر بعدتر توضیح داده بود که در جریان مراسم تشییع، همسرش از بهشت زهرا با او تماس گرفته و گفته بود افرادی به او خبر دادهاند قطعهای از پیکر محمد پیدا شده است. پدر ابتدا موضوع را انکار کرده و گفته بود محمد سالم به خاک سپرده شده و چیزی از پیکرش باقی نمانده است.
نام محمد و داغی که تازه شد
اما مادر که نگران شده بود، به سراغ تابوتها رفته و نوشته روی آنها را یکییکی بررسی کرده بود. حدود ۳۰ تابوت را نگاه کرده بود تا نام محمد آبادیزاده را پیدا کند. وقتی نام فرزندش را روی تابوتهایی که بررسی کرده بود ندید، خیالش آسوده شده بود؛ اما هنگام بازگشت، چشمش به تابوتی افتاده بود که نام محمد روی آن نوشته شده بود.
به این ترتیب، مادری که پنج ماه با این تصور زندگی کرده بود که فرزندش را سالم به خاک سپرده، با حقیقتی روبهرو شد که پدر تلاش کرده بود از او پنهان بماند.
سالاری در ادامه از خانه این خانواده و یادگارهایی گفت که مادر پس از شهادت محمد نگه داشته بود. او در میان وسایل فرزند، تکهای کاشی متبرک از حرم امام حسین(ع) دیده بود؛ یادگاری از سفر خانوادگی به کربلا که قرار بود روزی میان فرزندان خانواده تقسیم شود.

ماجرای کاشی تبرک کربلا
مادر برای سالاری تعریف کرده بود که خانواده در سفر کربلا کاشیای را به تبرک گرفته بودند و تصمیم داشتند آن را به چند قطعه تقسیم کنند تا هر کدام از فرزندان، در روز عروسی خود، سهمی از آن داشته باشند. محمد هنوز ازدواج نکرده بود؛ به همین دلیل، مادر پس از شهادتش از پدر خواسته بود قطعهای را که سهم محمد بود، بیاورد تا آن را متبرک کند و زیر سر فرزندش بگذارد.
اما پنج ماه بعد، وقتی مادر از وضعیت پیکر محمد باخبر شد، فهمید فرزندش سر هم نداشته است. سالاری از اندوه این مادر گفت که تازه دریافته بود آن تکه کاشی را زیر سر چه کسی گذاشته است؛ یادگاریای که برای روز عروسی فرزندش کنار گذاشته بود، اما سرانجام برای وداع با پیکری به کار رفت که حتی از وضعیت کامل آن خبر نداشت.
سالاری همچنین از دمپاییها و کفشهای خاکی محمد یاد کرد که مادر همچنان نگه داشته بود. او خاک روی کفشها را پاک نکرده بود و هر روز صبح به سراغشان میرفت؛ آنها را بو میکرد، دست روی خاکشان میکشید و خاک را به سر و صورت خود میمالید.
به روایت سالاری، مادر گفته بود که هنوز خاک کفشهای فرزندش را پاک نکرده است و هر روز صبح با همان خاک و یادگارهای باقیمانده از محمد خلوت میکند.
برای این مادر، پنج ماه انتظار با پیدا شدن قطعهای از پیکر فرزندش به پایان نرسید؛ بلکه با حقیقتی تازه همراه شد که تمام آنچه را درباره آخرین وداعش تصور میکرد، تغییر داد. او نه تنها فرزندش را از دست داده بود، بلکه پس از ماهها تازه فهمیده بود پیکری که به خاک سپرده، چه اندازه از آنچه تصور میکرد فاصله داشته است.
سالاری در بخش دیگری از روایتش به روزهای نخست تفحص اشاره کرد و گفت ۲۱۰ کاور از محل حادثه خارج و برای شناسایی به سردخانه منتقل شده بود. خانوادهها برای شناسایی عزیزانشان، کاور به کاور پیش میرفتند؛ اما آنچه میدیدند، همیشه پیکری کامل نبود. گاهی تنها یک دست، یک پا یا بخشی از قفسه سینه باقی مانده بود.
سالاری گفت خانوادهها شبانهروز با چنین خاطراتی زندگی میکردند؛ با جستوجوی نشانهای کوچک که بتواند هویت فرزندشان را مشخص کند.
وی همچنین از شبی در حوالی ساعت ۲ بامداد گفت که نیروهای تفحص همچنان در میان آوار مدرسه مشغول جستوجو بودند. یکی از آنها با بیلچه خاک را کنار میزد و هر بار که احساس میکرد به استخوانی رسیده است، ابزار را کنار میگذاشت تا با احتیاط بیشتری ادامه دهد و استخوانهای ظریف باقیمانده آسیب نبینند.
به گفته سالاری، فاجعه مدرسه میناب تنها به دانشآموزان و معلمانی که جان باختند، محدود نشد. ۲۸۳ دانشآموز در مدرسه حضور داشتند و برخی از بازماندگان حادثه با آسیبهای جسمی و فشارهای روحی روبهرو شدند؛ کودکانی که صحنههای هولناک آن روز را دیدند و پس از حادثه، ناچار شدند زندگی را بدون دوستان و همکلاسیهایشان ادامه دهند.
او از دانشآموزانی گفت که از یک کلاس، تنها دو یا سه نفر زنده بیرون آمده بودند و بعدتر در مدرسهای دیگر درس خواندند؛ مدرسهای که دیگر خبری از بسیاری از دوستانشان در آن نبود.
سالاری همچنین از روایت یک پسربچه هفتساله یاد کرد که گفته بود هنگام انفجار در حیاط مدرسه بوده است. به گفته او، این کودک صحنههای دلخراشی از سوختگی دانشآموزان را دیده بود؛ خاطراتی که میتوانست تا سالها همراه او باقی بماند.

در روایت سالاری، آثار فاجعه در گوشهوگوشه مدرسه باقی مانده بود؛ از آوارها و درختان اطراف تا خاطرات کودکانی که زنده از حادثه بیرون آمده بودند، اما دوستانشان را برای همیشه از دست داده بودند.
منبع: خبرگزاری فارس
انتهای متن/